آسمان هنوز از یاد تو رنگین است
جانا دل مارا خون کردی شادی اش را هم بده
#شعریجات
اُتاقِ113🌻🦋
نامه یازدهم .قفس. __ هر روز منتظر کودکی هستم که بتواند من را از این لیوان خاکی و ترک خورده نجات دهد.
نامه دوازدهم .زندگی.
من زندهام، اما زندگی نمیکنم ... میگذرانم بدون ساختن خاطره ایی بدون ایجاد شادی در وجودم بدون هدیه کردن حس زندگی.
خلائی در وجودم شکل گرفته است که نمیتوانم با هیچ چیزی پرش کنم ...
من کیستم ؟ من را پیدا بکن ... پیدا شدنی نیست این گمشدهِ گمگشته... دور است غرق است ناپیداست.
گویی در جاده ایی تاریک و ناهموار قدم میگذارم با هر قدم امکان دارد سقوط کنم در اعماق تاریکی وجودم .
مانند شیرینی که شیرین نیست، مانند نیمروی بدون زرده، مانند پیتزای بدون پنیرو مانند بوم بدون نقاش ...
من مانند جسمی بدون روح ام ، مانند انسانی بدون زندگی.
در این اسمان بدون ابر و امیدی برای زندگی چگونه خوشی هارا پیدا کنم و زندگی کنم؟ من نمیخواهم فقط زنده بمانم، من هدفی میخواهم برای شاداب بودن برای انسان بودن و ...
خواسته من از دنیا زندگی کردن است...
تاوقتی زندگی را تجربه نکنی شادی را حس نمیکنی و اگر طعم شادی را نچشی گرمای زندگی را نخواهی داشت...پس برای زنده ماندن نفس نکش؛ هدف تو زندگی کردن است.