یه سری چیزا بودن، ولی کم بودن..
اون که اومد هم بودن، زیاد هم بودن.. ولی وقتی رفت دیگه نبودن.
زندگی ادامه داشت و به نظر میرسید چیزی تغییر نکرده. انگار از اول، هیچ وقت هیچ چیزی نبوده که اونجا باشه..
-پس گفتی برای زنده موندن بهش نیاز داری...؟
+فقط همین نیست.. برای.. زندگی کردن بهش نیاز دارم.. همونقدر که آدمیزاد به اکسیژن محتاجه..
-خب؟ اگه نباشه چی؟ همینطور هم زنده ای!
لبخند تلخی زد و با دستش بازی کرد..
+اگه نباشه.. پروانه های درونم فقط روی بوم نقاشی میشینن.. رنگین کمان فقط لا به لای قوطی های رنگ دیده میشه و حداقل در دنیای من هیچ صدای خنده ای به گوش نمیرسه..
همه اونا.. در قلبم به دام میافتن و هیچ کس نیست... تا اون ها رو بتونیم حس کنیم.. زندگیشون کنیم.. و فقط میتونم با حسرت بهشون نگاه کنم.. تمام چیزی که درون قلبم دارم رو..
-منظورت رو متوجه نمیشم ماریوس. تو الکس رو داری! چرا هنوزم اینجوری راجب خودت حرف میزنی؟ ناامیدانه؟
+نه! من ناامید نیستم! اون برای من همه چیز بود.. همون برادر بزرگتری که دستم رو گرفت تا زمین نخورم و اون همه رنگ و نور رو به خونم آورد! حتی.. میدونم که حرفم خودخواهانست.. اما..
من تو زندگی الکس یه مزاحمم.. به خاطر من داره خیلی سختی میکشه.. منظورم این نیست.. من تنها نیستم.. و قدردان همه کسایی هستم که تو زندگی هوامو دارن.. ولی جای یه نفر خالیه.. یکی که نمیدونم کیه...
همون جای خالی.. انگاری غم تموم عالم رو به دلم میاره..