eitaa logo
"Letters to Mari"
1 دنبال‌کننده
3 عکس
0 ویدیو
0 فایل
کاش ماریوس زودتر می‌دانست... مرزی میان واقعیت و خیال...
مشاهده در ایتا
دانلود
_
یه سری چیزا بودن، ولی کم بودن.. اون که اومد هم بودن، زیاد هم بودن.. ولی وقتی رفت دیگه نبودن. زندگی ادامه داشت و به نظر می‌رسید چیزی تغییر نکرده. انگار از اول، هیچ وقت هیچ چیزی نبوده که اونجا باشه..
-پس گفتی برای زنده موندن بهش نیاز داری...؟ +فقط همین نیست.. برای.. زندگی کردن بهش نیاز دارم.. همونقدر که آدمیزاد به اکسیژن محتاجه.. -خب؟ اگه نباشه چی؟ همینطور هم زنده ای! لبخند تلخی زد و با دستش بازی کرد.. +اگه نباشه.. پروانه های درونم فقط روی بوم نقاشی میشینن.. رنگین کمان فقط لا به لای قوطی های رنگ دیده میشه و حداقل در دنیای من هیچ صدای خنده ای به گوش نمی‌رسه.. همه اونا.. در قلبم به دام می‌افتن و هیچ کس نیست... تا اون ها رو بتونیم حس کنیم.. زندگیشون کنیم.. و فقط میتونم با حسرت بهشون نگاه کنم.. تمام چیزی که درون قلبم دارم رو.. -منظورت رو متوجه نمیشم ماریوس. تو الکس رو داری! چرا هنوزم اینجوری راجب خودت حرف میزنی؟ ناامیدانه؟ +نه! من ناامید نیستم! اون برای من همه چیز بود.. همون برادر بزرگتری که دستم رو گرفت تا زمین نخورم و اون همه رنگ و نور رو به خونم آورد! حتی.. می‌دونم که حرفم خودخواهانست.. اما.. من تو زندگی الکس یه مزاحمم.. به خاطر من داره خیلی سختی می‌کشه.. منظورم این نیست.. من تنها نیستم.. و قدردان همه کسایی هستم که تو زندگی هوامو دارن.. ولی جای یه نفر خالیه.. یکی که نمی‌دونم کیه... همون جای خالی.. انگاری غم تموم عالم رو به دلم میاره..
-
-
کدام واقعا او بود؟ تصویر توی آینه، یا چیزی که مردم می‌دیدند..؟ شاید هردو.. یا شاید هیچکدام.....