+عام.. آنجلا.. من شنیدم چی داشتی میگفتی..
ماریوس مردد جلو اومد. روی صندلی روبروی آنجلا نشست و مردد ادامه داد.
+خب.. من بهشون فکر کردم.. تو درست میگفتی.. یه سری از آدما هستن که مدام ازمون انتظار دارن رفتارمون رو تغییر بدیم و با اونا همرنگ بشیم..
آنجلا خودش رو جلو کشید و دستاش رو روی میز گذاشت. چنان هیجانزده به نظر میرسید که اگر خرگوش بود، مطمئنا گوش هایش سیخ شده بودند.
-زدی به هدف! منم همینو میگم! همیشه ازمون انتظار داشتن بهتر بشیم تا اونا بیشتر امن و راحت باشن، درحالی که ما هم ادمیم!ماهم آسیب و زخم و گذشته و آینده داریم و اونا نقش اصلی زندگی نیستن! من هیچ وقت نگفتم ما مهم تر هستیم یا چی، اما اونا حق ندارن ما رو موظف بدونن که مدام همرنگشون بشیم. مگه آفتاب پرستیم؟
نگاه ناراضی اش را دزدید..
-اینقدر اتفاق افتاده بود که حتی فکر نمیکردیم اونا هم در مقابل ما مسئولیت داشته باشن! بیا این خودش مدرک که الان تازه باورش کردی!
ماریوس سرش را تکان داد و کلافه، نفس عمیقی کشید.
+حرفت درست بوده آنجلا.. اما روش بروزش اصلا.. با عصبانی شدن و از کوره در رفتن حرفت اشتباه تلقی میشه حتی اگه درست باشه.. شاید اگه آروم تر بیانش میکردی منم زودتر بهش فکر میکردم...
#Angela
#Marius
آنجلوس نفس عمیق کشید. چشمانش را بست و اجازه داد جریان هوا را روی پوستش احساس کند..
آروم باش آنجلوس.. ما صدای آنجلا رو نمیشنویم.. اصلا مهم نیست که مثل یک بچه ی سه ساله جیغ میزنه و پا به زمین میکوبه تا به خواستهش برسه.. اصلا مهم نیست که داره روی اعصابت آب جوش میریزه و پیشامده.. پیشمیاد..
دوباره نفس عمیقتری کشید.. هنوز صدای آنجلا مثل ناخن بر تخته سیاه مغزش کشیده میشد.. اما خاصیت بچه ها گریه و زاری بود.. نه..؟
#Angelus