هدایت شده از نجواۍبےنهایت☕️
"Letters to Mari"
برخلاف انتظارش، او تنها نبود.. حتی اگر در لحظه حضور نداشتند، تنها وجودشان برای قلب بیمارش کافی بود..
ایستادن سخت و طاقت فرسا بود..
ولی در نهایت، او را به نور رساند...
ماری عزیزم...!
توی دنیایی که قلب آدما سنگ شده تو مراقب گنجشک گرم درون سینه ات باش...(:
+"میدونی...
اون روز ...
آنجلا اون پیشنهاد رو داد.. آخه میدونی چیه؟ اون وقتی با بقیه کار میکنه از همه خوشحال تره..
پس میخواست باهم همکاری کنن.. با خودش گفت اگه این حواس منو پرت میکنه و تبدیل به آدم شاد تری میشم، بیا این راه رو هم امتحان کنیم! شاید روی اون هم جواب بده و حالش خوب بشه!
اما بعدش.. وقتی خاک خوردن اون وسیله ها رو توی کمد دید.. با خودش گفت که شاید.. اون ایدهشو دوست نداشته.. شاید هیچ وقت هیچکس دلش نمیخواسته باهاش همکاری کنه.. شاید برخلاف میلش باید تنها به این مسیر ادامه بده.."
#Marius
+"این بده.. اما شاید تا ابد همینطور بمونه.. شاید رسم روزگار اینه آنجلا.. شاید قراره تا ابد و یک روز هیچکدوم نبینن که چقدر درون قلبم جا دارن.. این.. مشکل منه؟ میدونم... اما هرباری که دوباره میشنومش از اول صدای ترک خوردن قلبم رو هم میشنوم..."
لبخند تلخی میزنه و زانوهاش رو بغل میکنه..
+"شاید هم سرنوشت من اینه.. که تا آخر عمر دوست بدارم و دیده نشم.. فقط.. باید بپذیرمش..؟ این.. باعث میشه نخوام عشقم رو با هیچکس.. تقسیم کنم... اما این اصلا دوست داشتنی نیست.. اونجوری دیگه من، من نیستم...."
#Marius
"میدونی ماریوس؟
همه مشکل اون دختر از اونجا شروع شد که جای من و شما عوض شد..
قبل از اون طوفان، کار من مشاوره و مدیریت بود و کار شما احساسات و ریکشن. اما وقتی تو مریض شدی و آنجلا گم شد، چاره ای جز وارد شدن من نبود. سعی کردم همون کاری که شما میکردین رو بکنم، اما.. آه. موفقیت آمیز نبود. وقتی آنجلا انجامش میداد، بذر شادی رو درونش میکاشت و باعث میشد از ته دل بخنده. مثل یه بچه خرگوش بازیگوش که میخواد به همه چیز سرک بکشه..
وقتی تو انجامش میدادی ماریوس، وجودش پر از حس زندگی و آرامش میشد و احساساتش به اوج میرسید.
اما وقتی من انجامش دادم،... احساساتش مردن.. حتی با عزیز ترین آدمای زندگیش هم با سختی صحبت میکرد و روح صورتیش خاکستری شد.. حتی دیگه زیبایی جهان براش خیلی مهم نبود، فقط کار و کار و کار و در غیر این صورت یه گوشه زمانش رو به هیچ کاری نکردن سپری میکرد.."
آنجلوس لبخند محوی زد و از گوشه چشم به ماریوس نگاه کرد.
"من واقعا راضیم که برگشتید.."
#Angelus
ماری عزیزم...!
همه ادم ها اونطور که تو دوستشون داری بهت عشق نمیورزن!
اصلا.. دلیل اینکه اینقدر هنوز پافشاری میکنی روی راه قلبت چیه..؟
#Angela
"Letters to Mari"
ماری عزیزم...! همه ادم ها اونطور که تو دوستشون داری بهت عشق نمیورزن! اصلا.. دلیل اینکه اینقدر هنوز
میدونی آنجلا.. مسئله راهی که بقیه میرن نیست..
راهی که تو میخوای بری چیه؟ راهی که تو به عنوان درست میبینی کدومه؟ اون همون راهیه که باید تا اشتباه بودنش بهت ثابت نشده با تمام وجود روش پافشاری کنی..!(:
#Marius
"میخوام اجازه ندم دلخور بشم..
اما اون "چرا" از سرم بیرون نمیره..
چرا کسایی که به راحتی باهم صحبت میکنیم و دوستیم.. همونایی که هرروز خیلی راحت میگیم و میخندیم وقتی ازشون درخواستی داشتم سکوت کردن..؟
میخوام فکر کنم که درخواستم رو ندیدن پس دوباره بیانش میکنم.. آه.. شاید اونا نمیخوان که منو بشنون...؟ معتقدم که اینطور نیست.. اما صدای تو سرم آروم نمیگیره..."
#Marius
ماری عزیزم…!🌱
من به وجودت افتخار میکنم…!✨
و این چیزیه که ما -من و آنجلوس- بهش باور داریم و امیدواریم که تو هم خودت رو ارزشمند بدونی و از آلودگی های دنیا به دور بمونی…!
همه تلاش ما برای اینه که سالم و سلامت نگهت داریم و احتمالا به هر قیمتی نگذاریم که آلوده و زخمی بشی...(:
چون برخلاف همه چیزی که تمام عمر بهمون گفتن، قدرت واقعی انسان از قلبش میاد.. پس من و آنجلوس -نماد منطق و عقل- تمام تلاشمون رو میکنیم....