+"این بده.. اما شاید تا ابد همینطور بمونه.. شاید رسم روزگار اینه آنجلا.. شاید قراره تا ابد و یک روز هیچکدوم نبینن که چقدر درون قلبم جا دارن.. این.. مشکل منه؟ میدونم... اما هرباری که دوباره میشنومش از اول صدای ترک خوردن قلبم رو هم میشنوم..."
لبخند تلخی میزنه و زانوهاش رو بغل میکنه..
+"شاید هم سرنوشت من اینه.. که تا آخر عمر دوست بدارم و دیده نشم.. فقط.. باید بپذیرمش..؟ این.. باعث میشه نخوام عشقم رو با هیچکس.. تقسیم کنم... اما این اصلا دوست داشتنی نیست.. اونجوری دیگه من، من نیستم...."
#Marius
"میدونی ماریوس؟
همه مشکل اون دختر از اونجا شروع شد که جای من و شما عوض شد..
قبل از اون طوفان، کار من مشاوره و مدیریت بود و کار شما احساسات و ریکشن. اما وقتی تو مریض شدی و آنجلا گم شد، چاره ای جز وارد شدن من نبود. سعی کردم همون کاری که شما میکردین رو بکنم، اما.. آه. موفقیت آمیز نبود. وقتی آنجلا انجامش میداد، بذر شادی رو درونش میکاشت و باعث میشد از ته دل بخنده. مثل یه بچه خرگوش بازیگوش که میخواد به همه چیز سرک بکشه..
وقتی تو انجامش میدادی ماریوس، وجودش پر از حس زندگی و آرامش میشد و احساساتش به اوج میرسید.
اما وقتی من انجامش دادم،... احساساتش مردن.. حتی با عزیز ترین آدمای زندگیش هم با سختی صحبت میکرد و روح صورتیش خاکستری شد.. حتی دیگه زیبایی جهان براش خیلی مهم نبود، فقط کار و کار و کار و در غیر این صورت یه گوشه زمانش رو به هیچ کاری نکردن سپری میکرد.."
آنجلوس لبخند محوی زد و از گوشه چشم به ماریوس نگاه کرد.
"من واقعا راضیم که برگشتید.."
#Angelus
ماری عزیزم...!
همه ادم ها اونطور که تو دوستشون داری بهت عشق نمیورزن!
اصلا.. دلیل اینکه اینقدر هنوز پافشاری میکنی روی راه قلبت چیه..؟
#Angela
"Letters to Mari"
ماری عزیزم...! همه ادم ها اونطور که تو دوستشون داری بهت عشق نمیورزن! اصلا.. دلیل اینکه اینقدر هنوز
میدونی آنجلا.. مسئله راهی که بقیه میرن نیست..
راهی که تو میخوای بری چیه؟ راهی که تو به عنوان درست میبینی کدومه؟ اون همون راهیه که باید تا اشتباه بودنش بهت ثابت نشده با تمام وجود روش پافشاری کنی..!(:
#Marius
"میخوام اجازه ندم دلخور بشم..
اما اون "چرا" از سرم بیرون نمیره..
چرا کسایی که به راحتی باهم صحبت میکنیم و دوستیم.. همونایی که هرروز خیلی راحت میگیم و میخندیم وقتی ازشون درخواستی داشتم سکوت کردن..؟
میخوام فکر کنم که درخواستم رو ندیدن پس دوباره بیانش میکنم.. آه.. شاید اونا نمیخوان که منو بشنون...؟ معتقدم که اینطور نیست.. اما صدای تو سرم آروم نمیگیره..."
#Marius
ماری عزیزم…!🌱
من به وجودت افتخار میکنم…!✨
و این چیزیه که ما -من و آنجلوس- بهش باور داریم و امیدواریم که تو هم خودت رو ارزشمند بدونی و از آلودگی های دنیا به دور بمونی…!
همه تلاش ما برای اینه که سالم و سلامت نگهت داریم و احتمالا به هر قیمتی نگذاریم که آلوده و زخمی بشی...(:
چون برخلاف همه چیزی که تمام عمر بهمون گفتن، قدرت واقعی انسان از قلبش میاد.. پس من و آنجلوس -نماد منطق و عقل- تمام تلاشمون رو میکنیم....
همیشه شب های تحویل و امتحان.. آنجلا بی حوصله یه گوشه میشینه و پاهاشو تکون تکون میده تا وقت بگذره و خلاص شه..
و ماریوس و آنجلوس و دوستان مربوطه کار میکنن اغلب..
اما اون شب بعد اینکه نامه اول رو دقیقا شب تحویل دوم پیدا کردیم.. آنجلا تا خود صبح با دقت و انرژی و حوصله کار و نظارت کرد تا به حرف استاد entp خفنش گوش بده و نتیجه شد پارت دوم‹:
اینجا فهمیدم بعضی وقتا کوچک ترین کار ها چقدر میتونن قلب یه نفر رو اکلیلی کنن‹:
آنجلا روی کاناپه ولو میشه و آهی از اعماق وجود میکشه.
+خستهه شدمم.. الان فقط دو راه برامون مونده! بمیریم یا اینکه لامپا رو خاموش کنیم و با بالشت و پتومون یه گفت و گوی درست و حسابی داشته باشیم! تا خود صبح!🙂↔️
آنجلوس همونطور که پشت میز تحریرش نشسته عینکش رو صاف میکنه و با نگاه جدی بهش خیره میشه.
-جدا؟ اما من یه راه حل سوم دارم که قراره بهش گوش بدیم. اینکه کارا رو تموم کنیم و بعد میتونم اجازه بدم با بالشت و پتوت خلوت کنی. البته شاید!
آنجلا زانوهاشو بغل کرده و رو به دیوار نشسته..
آنجلوس نفس عمیقی میکشه و بالاخره از پشت میز بلند میشه.
-حالا که فکرشو میکنم..منم خسته ام. کارا تا حجم قابل قبولی پیش رفتن و.. عام.. فقط میخوام اینو بگم که میتونیم استراحت کنیم.. پس ناراحت نباش...
آنجلا از گوشه چشم نگاهش میکنه.
(بینی و لپاش سرخ شدن)
+مطمئنی؟ گولم که نمیزنی..؟ باشه.. چون تویی..
از جا بلند میشه و چند قدم به سمت رخت خوابش میره. اما یهو میپره و روی تخت فرود میاد.
+اخیشششششش.. عزیزممم تنها عشق زندگیم دلم برات تنگ شده بود~
شب بخیر زمین! شب بخیر هوا! شب بخیر خورشید شب بخیر ماه شب بخیر همههه!
آنجلوس لبخند ملیحی میزنه و سر تاسفی تکون میده.
-از دست این دختر.. هرچند.. مطمئنم همه میدونیم آنجلا اگه شیطونی نکنه دیگه آنجلا نیست. شب بخیر آنجلا.
آنجلوس آستینش رو بالا میزنه.
-خب، وقتشه شروع کنیم بچه ها. مگه نه آنجلا؟
آنجلا جارویی که از دستش سر میخوره رو سریع میگیره و لبخند لرزانی میزنه.
+ص...صد درصد.. م..مگه شک داشتی داداش؟
"Letters to Mari"
آنجلوس آستینش رو بالا میزنه. -خب، وقتشه شروع کنیم بچه ها. مگه نه آنجلا؟ آنجلا جارویی که از دستش سر
آنجلا همونطور که دراز کشیده پاهاشو تکون تکون میده و زیر لب شعر میخونه.
آنجلوس نفس نفس زنان روی مبل ولو شده و خیلی خسته به نظر میرسه. نیم خیز میشه و دستش رو به پاش تکیه میده.
-این بار هم تو بردی فسقلی.. دفعه بعد نمیذارم اینجوری از زیر همه چیز در بری.. قرار بود الان همه چیز تموم باشه و خوابیده باشی!
آنجلا سرشو کج میکنه وبا یه نگاه معصومانه به آنجلوس خیره میشه.
+منظورت چیه داداشی؟ من که به حرفت گوش دادم...
لب هاشو غنچه میکنه.
آنجلوس چشماشو ریز میکنه..
-نه تنها از ساعت خوابت گذشته بلکه همه چیز هنوز همینطوره که بود! دست به سیاه و سفید هم نزدی!
آنجلا به کارش ادامه میده و لبخند ملیحی میزنه.
+خب داداشی... میدونی چیه.؟ وقت زیاده بیا نگران نباشیم و صبح انجامش بدیم؟!...
آنجلوس کلافه دستشو به سرش میگیره.
-آخرش من از دستت دق میکنم.. هربار همینجوری گولم میزنی...
+و هربار همینجوری گولمو میخو-
از گوشه چشم به آنجلوس نگاه میکنه که با دیدن نگاه اتشینش میگرخه.
سریع بلند میشه و عروسک به بغل میدوه سمت اتاقش.
+خب داداش خیلی از وقت خواب من گذشته شب بخیرررر
و درو سریع میکوبه به هم..
آنجلوس نفس عمیقی میکشه و سعی میکنه آروم باشه.
-دوباره... فکر میکردم یادش گرفتم...