eitaa logo
شهدایی
359 دنبال‌کننده
6.8هزار عکس
3.3هزار ویدیو
35 فایل
شهداشرمنده ایم... شرمنده ی پلاکت مدیون اشک فرزندبی پناهت🥀 کپی:آزاد https://harfeto.timefriend.net/17173449728532 نظراتتون انتقاداتون ... رو بگید
مشاهده در ایتا
دانلود
⚠️ تقلـب‌فقط‌یڪ‌جـاجایزه! اون‌هـم‌سر‌امتحـاناٺ‌خُـدا بایـد‌سرتو‌بگیـرۍ‌بـالا، از‌روۍِ‌برگہ‌شهدا‌ تـقلب‌ڪنـے •••━━━━━━━━
یه سربند داده بود؛ گفت: شهید که شدم ببندیدش به سینه ام... پیکرش که اومد سر نداشت... سربند رو بستیم به سینه اش روی سربند نوشته بود: انا_زائر_الحسین شهید_محسن‌_حججی.. شهدا زنده اند... نظری کن به دلم حال دلم خوب شود حال و احوال رفیقت به خدا جالب نیست (عج)🌷🕊 شهدایی [@Martyrs16]
نـامـہ شـهیـد آقـا مـحسـن حججے به فرزندشـون 👇 بـسـم الله الـرحـمـن الـرحـیـم بـہ پسر خوبم علے علے جـان سلام، نمےدانم کے و کجا این نامہ بہ دستـت میـرسـد امـا خـواسـتـم تاکـه بـا زبان قلم چند سطرے برایت بنویسم تا توشه اے باشد براے زندگیـت. مدت زیادے بود کـه به دنبـال بهـانہ اے بودم بـرای نوشتـن برایـت. اما هـر بار بہ دلیلے نشد تا امروز. عیـد مولایـمان علے علیه السلام. پسرم نامت را علے گذاشتم چـون زیبـاتـر از این نام ندیـدم. نامـت را علے گذاشتـم به تبـعیت از اربـاب بے کفـن ابـا عبدالله الحسـین علـیه الـسلام کہ فـرمـوده بـودنـد اگـر صـدهـا پـسر هـم داشـتہ باشـم نامـشان را علے مےگذارم. به اسمـت بـبال... پسرم زندگیت را وقف اهل بیت علیهم السلام کرده ام. امـیدوارم کـه راهے جز راه اهـل بیـت علیـهم السـلام نروے... علے جان کودکے ات را نـذر شیـر خـواره کـربـلا کـردم تا همـیشه نگـهدارت باشـد... تـو بـہ لطـف اهـل بیـت علیـهم السـلام هـمزمـان با ایـام تـولـد عـلے اصـغـر علیہ السـلام چـشم‌ بہ دنـیا گشـودے و حـال کہ ایـن نامہ را برایـت میـنویسـم شـش مـاهـہ اے... چیـزے نمـانـده تـا شـهـادت شـش مـاهہ... 🕊 🌷 📸عکس مربوط به روزپدر سال۹۹🌸 شهدایی [@Martyrs16]
🌻تا تو نگاه میکنی کارمن آه کردن است🌻 🌷ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است🌷 شهید شهید -شهدایی [@Martyrs16]
شهدایی
#رمان #مبارزه_با_دشمنان_خدا #پارت_هشتم اون شب، حاجی با اصرار من رو برد خونه اش،منکه هم جایی برای ر
بلافاصله یک برنامه هدف گذاری شده درست کردم، مرحله اول، نفوذ بین اقوام مختلف، مرحله دوم، شناسایی اخلاق، فرهنگ و تفکرات و نقاط قوت و ضعف تک تک شون بود، نقش و جایگاه اسلام بین اونها، میزان و درصد نفوذ شیعیان در بین حکومت و قدرت. مرحله سوم، شناسایی علت شیعه شدن تازه مسلمان ها، شیعیان از چه راهی اونها رو شست و شوی مغزی داده بودن؟ و آخرین مرحله، پیدا کردن راهکارهای نابودی شیعه در هر فرهنگ و قوم و ملیت بود. بالخره ماموریت من شروع شد، مرحله اول، نفوذ. همزمان باید مطالعاتم رو هم شروع می کردم، یک ماه دیرتر از بقیه اومده بودم ،زمانم رو تقسیم کردم، سه ساعت می خوابیدم و بیست و یک ساعت، تلاش می کردم دیگه هیچ چیز جلودار من نبود. **** کم غذا می خوردم و بیشتر مطالعه می کردم. بین بچه ها می چرخیدم و با اونها دوست می شدم، هر کاری از دستم برمیومد براشون می کردم،اگر کسی مریض می شد و تب می کرد تا صبح بیدار می موندم ازش مراقبت می کردم. سعی می کردم شاگرد اول باشم و توی درس ها به همه کمک کنم، برای بچه ها هم کلاس عربی و مکالمه میزاشتم، توی کارها و انجام کارهای خوابگاه پا به پای بچه ها کمک می کردم. چون هیچ کس از شستن توالت ها خوشش نمیومد، شیفت سرویس ها رو من برمی داشتم، از طرف دیگه، همه می دونستن من نور چشمی حاجی هم هستم، همه اینها، دست به دست هم داده بود و من، کانون توجه و محبوب خوابگاه و رئیس طلبه ها شدم. تمام ملیت ها حتی با وجود اختلافات عمیقی که گاهی بین خودشون هم بود، بهم احترام میزاشتن، و زمانی این نفوذ کامل شد که کار یکی از بچه ها به بیمارستان کشید. ایام امتحانات بود و برنامه ها و حجم درس ها زیاد، هیچ کس نمی تونست برای مراقبت بره بیمارستان، از طرفی مراقبت ویژه و لگن گذاشتن و ... توی اون شرایط درس و امتحان خودم رو هم باید می خوندم. وقتی با این اوضاع، شاگرد اول شدم کنترل کل بچه ها اومد دستم،اعتبار و محبوبیت، دست به دست هم داد، حتی بین اساتیدی که باهاشون درس نداشتم هم مشهور شده بودم ... 🔴
🕊هر روز با یاد و خاطره‌ی یک شهید🥀 عملی شهدا یک روز بچه ها به من پیشنهاد کردند که اذان بگویم؛ من هم پذیرفتم. « الله اکبر، الله اکبر»! عراقی ها صدای اذان را که شنیدند، به سوی آسایشگاه آمدند و به دنبال موذّن گشتند. چون کسی را پیدا نکردند، چند فحش آبدار نثار همه کردند و رفتند. می خواستیم نماز بخوانیم که آمدند و من را بردند. گویا جاسوس ها لو داده بودند. در بازجویی از من خواستند که به امام خمینی توهین کنم؛ زیر بار نرفتم. خالد که یکی از خشن ترین سربازان اردوگاه بود را صدا کردند. همین که او آمد، دست سنگینش را با تمام توان به طرف صورتم پرتاب کرد. خالد بعثی، نشان ماندگاری برایم گذاشت؛ پرده ی گوشم پاره شد. راوی: عبدالله عاشوریان منبع: کتاب قصه ی نماز آزادگان، صفحه:143 بـ وقتـ شهـدا 🥀🕊🥀🕊🥀🕊 @Martyrs16
یه پسری که تو هئیت حضرت زهـرا سینه زده تا انتقام سیلی مادرشو نگیره اروم نمیشه✌️ هدف سوریه رفتنِ شهیدهادی ذالفقاری انتقام سیلی حضرت زهرا بود💔 پسر باس رو مادرش غیرت داشته باشه شهدایی [@Martyrs16]
‌ صلوات خیلی دوست داشت. پشت ماشینش نوشته بود. اسمش توی تلگرام صلوات بود. کلی از اسباب بازی های بچگی‌اش را نگه داشته بود. یک خرده از وسایلش را داد به پسر من و مقداری به بچه‌ی برادرم. انگشتر زیاد داشت. دُر و عقیق و فیروزه. رنگ روشن می‌پوشید. می‌خواست دل خانمش را به دست بیاورد. پسر خانه که بود سروسنگین تر می‌چرخید؛ ولی عقاید و مرامش مثل قبل بود. ماه رمضان که تمام می‌شد خانمش می‌گفت:(( محسن گفته چندتا از روزه‌هام به دلم نچسبیده.)) دوباره می‌گرفت. کل محرم و صفر مشکی می پوشید و درگیر مراسم های مذهبی موسسه بود. در کودکی و نوجوانی هم قاتی دسته‌ها عزاداری می‌کرد. در دوران دانشگاه در دسته ها شیپور می‌زد. بچه‌تر که بود در دسته‌های عزا زنجیر می‌زد. زنجیر کوچکی داشت که خیلی حساس بود کسی بهش دست نزند. بچه‌ام کوچک بود. داشتم بهش آب می‌دادم. آمد کنارم ایستاد. گفت به سه نفس آب را بده‌بخورد. بعد هم گفت:(( دایی! بگو یاحسین.)) شهدایی [@Martyrs16]
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
تا شهید هست رفیقِ دلِ من ... میل همراه شدن با دگران نیست مَرا ... ‌
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا