وقتی غرق میشم تو خاطرات دیگه بیرون اومدن و برگشتن به حالت عادی خیلی زیادی سخت و زجرآوره؛ یکی نجاتم بده. :))))
بعضی وقتا اینقدر با فامیل صدام میزنن که وقتی میگن ریحانه یادم میره جواب بدم و دوباره با فامیل صدا میزنه. 😭
مَشعوف؛
پنجم ماه صفر هزار و چهارصد؛ اولین #موندگاریات از #موندگاریات یادم مونده و یادم میمونه.
شد پنجسال اسماعیل. میبینی؟!
۲۱:۳۵ دقیقه ۳۰ تیرماه، نشستم گوشه خیابون. تنها چیزی که الان وصف حالمه و دارم باهاش آروم اشک میریزم همینه که آقای ستوده میگه:
«هر چی که تلاش کردم
هر چی که دویدم
آخر گره خورد کارم
جایی نرسیدم...
حتی یه نفس از دل راحت نکشیدم!»