مسکوت
عشق تو دروغ بود دیگه
نه دیگه نه من نه تو دیگه
میخوام عشقتو فراموش کنم
آتیشتو خاموش کنم
حواس تو چشمات میگه
برق روی لبات میگه
بدترين جای قضيه،
آنجايى بود كه
به عَقب نگاه كرديم،
ديديم؛
بود و نبودِمان،
براى هيچكس مهم نبوده...
حالا تو هِی به رویِ خودِت نیار
منم هِی به رویِ خودم نیارم
اما یک روز
یک جایی
برای این همه نداشتنت میمیرم !
[سال ها بعد ...
درآستانه ی"چهل سالگی"
بی شک دیگر نه نام "خانوادگیت" را
به یاد می آورم و نه"علایقت"را فقط ممکن است
همان لحظه ای که پسرک جوانم درحال رانندگیست
و اصرار به تکرار همان آهنگ "معروف" قدیمی دارد
برای چند لحظه قلب آرامم به تپش بیافتد!
خنده ی تلخی گوشه ی لبم محو شود
و با زمزمه ی پسرم به
گذشته های دور با "تو" برگردم
فقط برای چند لحظه
با همان آهنگ
"معروف" همیشگی
می شود از عشق سال های دوره
با "تو" جانی تازه گرفت ...]
[آري تو به تنهایي با من صلح کردي ، جنگیدي ،
مرا شکافتي و در نهایت جسد من را سوزاندي ..
عجب لشکریست تن تو به تنهایي ]
[آدمها بعد از 30 سالگی خیلی کمتر به موزیک های جدید گوش میدهند. دوستان جدید انتخاب نمیکنند و بیشتر با آدم ها و دوستان قدیمیشان میمانند. به این تغییرات در روانشناسی "ثابت شدن سلیقه" میگویند]