‹ بیگمحمد : هیچوقت عاشق بودهای ستار ؟
ستار : عاشق زیاد دیدهام .
بیگمحمد : راه و طریقش چه جور است عشق ؟
ستار : من که نرفتهام برادر !
بیگمحمد : آنها که رفتهاند چه ؟
آنها چه میگویند ؟
ستار : آنها که تا به آخر رفتهاند ،
برنگشتهاند تا چیزی بگویند :)! ✉️'🌱 ›
± محمود دولت آبادی
توی آسایشگاه
روی یه صندلیه چوبی
نشسته بودُ با خودش حرف میزد
یکی ازش پرسید
داری چی میگی با خودت؟
بلند شد یکی محکم زد تو گوشِ طرفُ
گفت: هیس مگه نمیبینی
دارم قربون صدقش میرم...