گوشه دفتر خاطراتش با دلتنگی براش نوشت :
من تکیه کردن بهت و دوست دارم
اما از دوباره افتادن میترسم!
چشمات و دوست دارم
اما از سرد شدن نگاهت میترسم!
دستات و دوست دارم
اما از دوباره خالی موندن دستهام میترسم!
آغوشت و دوست دارم
اما از دوباره بی پناه شدن میترسم!
با تو تا ابد بودن و دوست دارم
اما از دوباره رفتن ها میترسم!
قصه رو کوتاه کنم ؛
من عشق و دوست دارم اما از این اماها میترسم !
ناز را میکشیم، آه را میکشیم، انتظار را میکشیم، فریاد را میکشیم درد را میکشیم ولی بعد از این همه سال آنقدر نقاش خوبی نشده ایم که بتوانیم دست بکشیم "از هر آنچه که آزارمان میدهد"
کشتهام احساس را تا دل نبندد پای تو ،
تا نشیند هی نگوید قصهی زیبای تو ..!
زیر خرواری ز خاک و خاطره با خون دل ؛
زندهزنده دفن کردم، عشق را هم پای تو : )!
قاتل و مقتول این جرمی ك رخ داده منم ،
پای منتاوان این ، اما گناهش پای تو . . )!
بیا مرو ز کنارم بیا که می میرم
نکن مرا به غریبی رها که میمیرم
توان کشمکشم نیست بی تو با ایام
برونم آور از این ماجرا که می میرم
صبح است
تو نیستی و هر صبح؛
زندگی با هوای ابریِ چشم های من شروع میشود...
هر چقدر با اشک بیرون می ریزمت بی فایده است
چسبیدهای به قلبم
بیرون نمی روی...