عشق را با کفر و ایمان کار نیست
عشق را با جسم و با جان کار نیست
عشق دُرد درد می جوید مدام
عشق را با صاف درمان کار نیست
واقعهٔ عشق را نیست نشانی پدید
واقعهای مشکل است بسته دری بی کلید
تا تو تویی، عاشقی، از تو نیاید دُرست
خویش بِباید فروخت عشق بباید خرید
برابر نیست این جنگی که برپا کرده ای ای عشق
که تو با من گلاویزی
و من با خویش درگیرم...