پرده ی نیلیّ ِ شب را ، اطلس ِ صبح ِ سپید
تا کناری زد ، عروس ِ آفتاب آمد پدید
آسمان خندید بر روی زمین و از بَرَش
پنجره در باغچه ، بالیدن ِ صد غنچه دید
پیمان شکست یار و به عهدش وفا نکرد
من انتظار عاطفه از گل نداشتم
آواره سر به کوچه و صحرا گذاشتم
غم، با روان من چه بگویم چهها نکرد...!
مسکوت
و تو چقدر خدایی بلدی:)
با شنیدن حرفهای حامد عسگری
یاد حدیث امیر المومنین افتادم که میفرمود:
خدايا مرا اين عزّت بس است كه بنده تو باشم، و برايم اين افتخار كافى است كه تو پروردگار من باشى، تو آنچنانى كه دوست دارم، مرا هم چنان كن كه دوست دارى.