با دل گفتم: «چرا نگیری کمِ عشق؟»
گفتا: «نه به اختیار باشد غمِ عشق»
گفتم: «نرسی به وصل!» گفتا: «شاید
آواره چو من، بسی است در عالمِ عشق»
کاش پرنده ای بودم و فضای بین شاخ و برگ ها مال من بود و آبی آسمان در ته چشم هایم می رقصید و باد از سنگینی تن من می کاست. کاش پرنده ای بودم و شاخ و برگ درختان، مرا از زمین جدا می کرد...
گَهی گریان ، گَهی خندان ، گََهی چون اَبر سرگردان ،
گَهی عاقلتر از عاقل ، گَهی نادانتر از نادان..!
- لکنت شعر و پریشانی و جنجال دلم،
چه بگویم که کمی خوب شود حالِ دلم؟
کاش میشد که شما نیز خبردار شوید...
لحظهای از من و از دردِ کهنسال دلم،
از سرم آب گذشته است مهم نیست اگر
غم دنیایِ شما نیز شود مالِ دلم... ՙՙ
« یک شهر مرا زیر لبش زمزمه میکرد . .
جانا تو بگو با من دیوانه چه کردی؟
پروانه دلش سوخت نگاهش به من افتاد
ای عهد شکن با دلِ پروانه چه کردی؟!»