داشت گریه میکرد
همونجوری که چشماش پر از اشک بود،
با خنده گفت:
دیگه دوست ندارم،واسم مُردی
اشکاشو پاک کرد و زانوهاشو بغل کرد و زیر لبش زمزمه کرد:
"من هیچوقت دروغگوی خوبی نمیشم"
بدبخت آن بدنی که وابسته به بدن دیگر است
و بدبخت آن روحی است که وابسته به هردوی آنهاست°*
میشل مونتنی میگفت:
« غمهای کوچک پُر حرفند و غمهای بزرگ لال»
و من این روزها چقدر لال شده ام!
من همیشه دوستدار یک زندگیِ عجیب و پرحادثه بودهام، شاید خندهات بگیرد اگر بگویم من دلم میخواهد پیاده دور دنیا بگردم! من دلم میخواهد توی خیابانها مثل بچهها برقصم، بخندم، فریاد بزنم! من دلم میخواهد کاری کنم که نقضِ قانون باشد. شاید بگویی طبیعتِ متمایل به گناهی دارم ولی اینطور نیست. من از این که کاری عجیب بکنم لذت میبرم:)!'
- فروغفرخزاد