𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|آوازِقــــو 𖧧
Part ⁹
Fasl ²
دریــا))
بعد چند ساعت اومدم بیرون دکتر گفته بود حام.له ام خیلی خوشحال بودم و ذوق داشتم
حامی:
چیشد دریا؟(نگران)
دریا:
بعدا میگم
حامی:
بگو دیگه دورت بگردم
دریا:
خونه میگم
حامی:
باشه بریم خونه پس
دریا:
چشم
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم و بعد ده دقیقه رسیدیم رفتیم تو
حامی:
خب بگو
دریا:
داری بابا میشی آقای صالحی(ذوق)
حامی:
جون من راست میگی دریا؟
دریا:
اره عزیزم(ذوق)
حامی:
آخ جونننن(ذوق)
خندیدم
حامی:
بریم بخوابیم مامان کوچولو
دریا:بریم بابا بزرگو(خنده)
رو تخت دراز کشیدیم و خودمو تو بغ.لش جا دادم و خوابمون برد
فردا صبح))
★𝘊𝘰𝘯𝘵𝘪𝘯𝘶𝘦?𝘎𝘰 𝘵𝘰 𝘯𝘦𝘹𝘵 𝘱𝘢𝘳𝘵
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵★
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|آوازِقــــو 𖧧
Part ¹⁰
Fasl ²
فردا صبح))
دریا :
با درد زیر شکمم بیدار شدم چشمام و باز و بسته کردم و از جام بلند شدم
حامی هنوز خواب بود بو.سه ای روی موهاش زدم و رفتم دست و صورتم و شستم .
یه صبحونه خوشمزه درست کردم و میز و چیدم و آروم رفتم سمت اتاق
حامی عزیزم ؟(با صدای آروم )
حامی :
جونم ؟ (خوابالو)
دریا :
پاشو صبحونه آماده کردم بخوریممم
حامی :
چشمم
از جام بلند شدم تو همون حال که به سمت میز میرم و چشمام و میمالیدم چشمم خورد به میز
اووو خانومم چه کرده
جانا و شروین کوشن حالا ؟
دریا :
کاری نکردم که ، نمیدونم منم بلند شدم نبودن
حالا بشین شروع کن
حامی :
چشم
و شروع به خوردن کردن))
★𝘊𝘰𝘯𝘵𝘪𝘯𝘶𝘦?𝘎𝘰 𝘵𝘰 𝘯𝘦𝘹𝘵 𝘱𝘢𝘳𝘵
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵★
شنــــوایِنظــــراتتــــون🦦🧋࿔ꔷ.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ki5386&btn=صندوقچهنظراتتون
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|آوازِقــــو 𖧧 Part ¹⁰ Fasl ² فردا صبح)) دریا : با درد زیر شکمم بیدار شدم چشمام و باز و بسته ک
بحبح😭✨🛐💅🏽.
عالیییییییییییییییییییییییییی😭✨🛐.
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|آوازِقــــو 𖧧
Part ¹¹
Fasl ²
دریا:
یه چند ساعتی گذشت از جانا و شروین خبری نشد زنگ زدم ببینم کجاعن
الو کجایید شما؟
جانا:
سلام آجی اومدیم یه بازار معروف اینجا یکم دیگه میایم شما هم برید یه دور بزنید
دریا:
چشم فداتشم مراقب باش کار نداری؟
جانا:
نه نه برو
دریا:
بوس خدافزی
جانا:خدافز
دریا:
حامی؟
حامی:
جون حامی؟
دریا:
بریم بیرون؟
حامی:
بریم نفسم برو حاضر شو
دریا:
چشم
رفتم حاضر شدم و اومدم و حامی هم حاضر بود و راه افتادیم))
★𝘊𝘰𝘯𝘵𝘪𝘯𝘶𝘦?𝘎𝘰 𝘵𝘰 𝘯𝘦𝘹𝘵 𝘱𝘢𝘳𝘵
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵★