𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ²💙. ࣪ ࿔ꔷ
Part : ¹
چند ماهی می گذشت..
حامی هر روز صبح تا شب کل بیمارستان و متر میکرد
هر روز دعا و دعا و دعا تا فقط یبار دیگه پناه چشماشو وا کنه
هر روز با امید خبر خوب شدن پناه از دکترا بیدار میشد
با اصرار های مریم شب ها به خونه میرفت و صبح اول وقت دوباره برمیگشت بیمارستان
مثل هر روز از خواب آشفته بیدار میشد مثل همیشه کابوس از دست دادن دختری که روزای اول چیزی جز تنفر بینشون نبود
تو این ۶ ماه خیلی چیزا تغیر کرده بود
حامی شکسته تر از هر فردی شده بود
حالش حال ِمردی ۵۰ ساله بود
و پناه دختری مظلوم که ۶ ماه تموم چشم به دنیا بسته بود
مثل هر روز بیدار شد عطر تلخش و زد دستی به موهاش کشید
بدون صبحونه راهی بیمارستان شد
۱۰ دقیقه بعد رسید و مستقیم بدون توجه به افراد به مشت شیشه برای دیدن پناه رفت
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵👀
Chanel :@Matrookeh
ورقـــی ِاز ایـــن آغـــاز، نظـــرات ؟💙. ࣪ ࿔ꔷ
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_k4vezm0&btn=شنوای.ِحرفای.ِدرگوشی.:)
هدایت شده از 𝗥𝗮𝘇 𝗮𝗸𝗵𝗮𝗿𝗶𝗻 𝗻𝗼𝘁𝗲👀🎹
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راز آخــریــن نــت👀🎹
بـعـضـی نـت هـا تـا آخـر عـمـر در دل آدم مـی مـانـنـد،سـرنـوشـت بـعـضـی آدمـا بـا کـلاویـه هـای پـیانو تـغیـیـرمیـکـنـه🎹👀
بـخــشــی از رمــان👀🎹:
حــامـی :یه دسته گل میخوام
پناه:عع استاد
حـامـی:پناه چقدر خوب پیانو میزنی
پـنـاه:ممنونم
هـانـا:داداش میشه منم باهات بیام
پـارمـیـس:آبجی حالت خوبه
نـگـیـن:عاشق شدم
الـیـنـا:منم عاشقم
🎹👀🎹👀🎹👀
@razakharinnote
هدایت شده از {𝗠𝗮𝗵𝗲 𝗸𝗮𝗺𝗲𝗹}پایان موقت
ناشناس ها که هیچ پیامی نیست
لف ها داره زیاد میشه.
مدارس داره شروع میشه.
نمیشه که من پارت بدم
درس بخونم
بعد شما یه پیام هم نزارید
همینجوری هم لف بدید
پایان میزنم
تا برگردیم به امار 245
لطفا کسی پایان رو برنداره چون خسته شدم...
پارت دارم
4نفر بیان میدم