eitaa logo
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 | 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 💙✨੭ .
312 دنبال‌کننده
68 عکس
12 ویدیو
0 فایل
𝗶𝗇︎ 𝗍𝗁︎𝖾 𝗇︎a𝗆︎𝖾 𝗈𝖿︎ 𝗀︎o𝖽 ᯓ𝖶︎e𝗅︎𝖼︎𝗈𝗆︎𝖾꜂To mყ 𝖼︎𝗁︎n𝗇︎𝖾𝗅︎. 🐋🔗 رمــان‌آوازِ‌قــو| پــایــانᯓ رمــان‌متروکــه| در‌حــال‌پــارت‌گــذاریᯓ رمــان‌‌قســم‌در‌خــون| بــــزودیᯓ ᯓجـهت‌تبادل @Ilmah_118 کـــدمون:📝𝟬𝟱𝟲 "عضوجمعیت‌نویسندگان"
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/Matrookeh/7518 خیلی من مردم براش خیلی قشنگ میخنده وایییییییی خداااااااااا😭😭😭😭😭 _ اخودو😭😭😭😭
دلم حرفای عاشقانه میخواددد _ پیشمیاد😭😂
422.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کیدرامری ولی این چنلو نداری؟😐 . منبع کلیپ های کره ای از سریال ها . معرفی جدیدترین و خفن ترین سریال های کره جنوبی و کلیپ با حجم پایین🇰🇷💫 https://eitaa.com/Loverskorea/598279796C6b03e8a4d2 ★ پس سریع بزن رو پیوستن و به جمع ما به پیوند🎀🫂 ☆ اصلا امکان نداره کیدرامر باشی ولی این چنلو نداشته باشی.🇰🇷💻 ^.^ تازه تو چنلش چالش های خیلی باحال و خفنی میزاره و توی بعضی از چالش هاش پول هم میده.😳👌💵💰
970.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قراره فصل دوم زیبای حقیقی با ای سکانس شروع بشه...🥺💍🫂 . . . https://eitaa.com/Loverskorea .
بچها لطفا اگر قادر به خرید بلیت کنسرت نیستید نرین تو سایت تا کسایی که می‌خوام بگیرن راحت باشن🙂🛐:) _فور نیست
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫧 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:32 چه لب خوشگلی... بذار ببینم، ژله‌ یا مال خودته دلارا خواست صورتش رو عقب بکشد، اما دست بادیگارد اجازه نداد. در یک لحظه، کامیار دستش رو کرد توی جیب کتش و با یک حرکت، تیغ برنده‌ای رو بیرون کشید. قبل از اینکه دلارا بتونه بفهمه چه اتفاقی داره می‌افته، لبه‌ی تیز تیغ رو با فشاری سنگین روی لب پایینش کشید. صدای پاره شدن پوست، در سکوت سنگین اتاق پیچید. بلافاصله خون گرم و سرخ رنگ روی چونه و گردن دلارا سرازیر شد و قطره‌قطره روی زمین چکید تا جایی که کف زمین پر از خون شد. دردروحشتناک و سوزش عمیقی توی صورتش پیچید. دلارا حتی توان جیغ کشیدن هم نداشت؛ فقط بدن بی‌جونش چند بار لرزید و از شدت دردِ زیاد و شوک ، چشم‌هاش سیاهی رفت و غرق در تاریکی شد و از هوش رفت. زمین با خون دلارا و مانی پر شده بود.. 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
Part:1 {.سایه‌ای که لبخند می‌زند.} ساعت از نیمه‌شب گذشته بود، اما سکوتِ اتاق، از فریادهای بلند هم ترسناک‌تر بود. آرش روی لبه‌ی تخت نشسته بود، در حالی که نفس‌هایش مثل تپش‌های یک پرنده در قفس، کوتاه و لرزان بود. او می‌دانست که تنها نیست. او همیشه می‌دانست. سایه روی دیوار، درست مقابلش، به شکلی غیرطبیعی کش آمده بود. آرش به دیوار خیره شد؛ به جایی که نورِ ضعیفِ چراغ مطالعه، مرز میان تاریکی و روشنایی را می‌ساخت. اما آنجا یک چیزی درست نبود. سایه‌ی او، در حالی که آرش کاملاً بی‌حرکت نشسته بود، به آرامی دستش را بالا برد. آرش نفسش را حبس کرد. او حرکت نکرد، اما سایه‌اش در تاریکی، انگار داشت با او بازی می‌کرد. سایه، انگار داشت به او لبخند می‌زد؛ لبخندی که آرش در آینه هرگز در چهره‌ی خودش ندیده بود. او لرزید. این فقط یک خطای دید نبود. این یک دشمن بود که از پوست او عبور کرده بود و حالا در اتاق، منتظر بود تا یک اشتباه کوچک کند. آرش می‌دانست که اگر چشم‌هایش را ببندد، سایه به سمت او خواهد آمد. او نمی‌توانست پلک بزند. او نباید پلک می‌زد. چون در آن لحظه، او فهمید که سایه‌اش، دیگر سایه‌ی او نیست؛ بلکه چیزی است که از درونِ او بیرون آمده تا جای او را بگیرد. ^•^•^•^ https://eitaa.com/Shadows_1/645924651C063780419f
Part: 2 {.مرزِ لرزان.} آرش با تکانی شدید از تخت پایین افتاد. صدای برخورد بدنش با کف چوبی اتاق، مثل شلیک گلوله در سکوت شب پیچید. اما هیچ صدایی از سمت سایه نیامد. او با لرزش دست‌هایش، چراغ مطالعه را بلند کرد و نور را مستقیماً به سمت دیوار تاب داد. سایه، مثل یک موجود مطیع، دوباره به شکل خودِ آرش درآمد. اما لرزشِ دست‌های او، سایه را هم دچار لرزش کرد. آرش با خود زمزمه کرد: «فقط یک توهم است... فقط خستگی است...» او به سمت آینه دستwash رفت. می‌خواست صورتش را ببیند، می‌خواست مطمئن شود که هنوز خودش است. اما وقتی به آینه رسید، در تپش‌های قلبش، چیزی را حس کرد که منطق را به بازی می‌گرفت. در آینه، چشمانش سیاه شده بودند؛ مثل دو چاهِ بی‌انتها که هیچ نوری از آن‌ها باز نمی‌گشت. او به سرعت نور چراغ را خاموش کرد. تاریکی اتاق مثل یک پتوی سنگین روی شانه‌هایش نشست. در آن تاریکی مطلق، او شنید؛ صدای پاشنه‌های کفش که روی چوب اتاق راه می‌رفتند. صدای قدم‌هایی که دقیقاً با ریتم قلب او هماهنگ بود. قدم‌ها نزدیک‌تر شدند. درست پشت سرش. آرش می‌دانست اگر برگردد، با خودش روبرو می‌شود؛ اما با خودش. او با چیزی روبرو بود که از او قدرتمندتر، تاریک‌تر و گرسنه‌تر بود. صدایی، مثل پچ‌پچِ وزش باد در یک قبرستان، کنار گوشش پیچید: «چرا می‌ترسی؟ ما که یکی هستیم...» ^•^•^•^ https://eitaa.com/Shadows_1/645924651C063780419f
هدایت شده از 𝙉𝙤𝙫𝙚𝙡 𝟯:𝟭𝟳
« 𝙉𝙤𝙫𝙚𝙡 𝟯:𝟭𝟳 » ⋆𝙁𝙖𝙨𝙡; 1 ⋆𝙋𝙖𝙧𝙩; 2 ⋆ ࣪˖ ִֶָ 𓈒 ݁ ⛧ ݁ 𓈒 ִֶָ ˖࣪ ⋆ صبح با صدای زنگ گوشی، نیلی چشم‌هاش رو باز کرد. اولین کاری که کرد، نگاه کردن به پیام دیشب بود. هنوز همون‌جا بود. نیلی زیر لب گفت: نیلی : دانیال ثابتی... تو دیگه کی هستی؟ گوشی رو برداشت و به آدی زنگ زد. آدی : الو؟ نیلی ساعت چنده آخه؟ نیلی : بیدار شو، یه چیزی می‌خوام بپرسم. آدی : اگه باز می‌خوای غیبت کنی، من خوابم! نیلی : دیشب یه اتفاق عجیب افتاد. آدی : چی شده؟ نیلی : یکی ساعت سه و هفده دقیقه بهم زنگ زد. آدی : خب؟ نیلی : اسم یه نفر رو گفت. دانیال ثابتی. چند لحظه سکوت شد. آدی : صبر کن ببینم... دانیال ثابتی؟ نیلی صاف نشست. نیلی : می‌شناسیش؟ آدی : نه، ولی فکر کنم اسمش رو قبلاً توی مدرسه شنیدم. نیلی : کجا؟ کی؟ آدی : نمی‌دونم نیلی! الان مغزم کار نمی‌کنه. بیا مدرسه، با هم حرف می‌زنیم. تماس قطع شد. نیلی سریع آماده شد و از اتاق بیرون رفت. نازنین : نیلی جان، صبحونه نمی‌خوری؟ نیلی : نه مامان، دیرم شده! نازنین : حداقل یه چیزی با خودت ببر. نیلی یه تکه نون برداشت و از خونه بیرون رفت. وقتی به مدرسه رسید، آدی و ماهان دم در منتظرش بودن. ماهان : چه عجب! فکر کردیم امروز نمیای. نیلی : الان وقت این حرفا نیست. آدی : بیا بریم داخل، یه چیزی بهت بگم. هر سه وارد حیاط شدن. نیلی : خب، بگو. آدی : دیشب که گفتی دانیال ثابتی، یادم افتاد یه بار اسمش رو از یکی از معلما شنیدم. نیلی : خب؟ آدی : فکر کنم سه سال پیش اتفاقی براش افتاده بود. نیلی : چه اتفاقی؟ آدی خواست جواب بده که صدای ماهان بلند شد. ماهان : بچه‌ها، اون آقا چرا داره به ما نگاه می‌کنه؟ نیلی برگشت. مردی با لباس رسمی کنار دفتر ایستاده بود و مستقیم به اون‌ها نگاه می‌کرد. چند ثانیه بعد، به سمتشون راه افتاد. مرد : شما نیلماه تهرانی هستی؟ نیلی با تردید جواب داد. نیلی : بله. شما؟ مرد کارت شناساییش رو نشون داد. مرد : یونس امجد هستم. باید چندتا سؤال ازت بپرسم. نیلی : درباره‌ی چی؟ مرد نگاه کوتاهی به آدی و ماهان انداخت. بعد دوباره به نیلی نگاه کرد. یونس : درباره‌ی دانیال ثابتی. ۫ ִ ۪ ּ‌ ۫ ۪۪ ּ‌ ۬ ۪ ּ‌ ۫ ִ ۪ 𖤓𝘾𝙤𝙣𝙩𝙞𝙣𝙪𝙚𝙨 ... 𖤓 𝙒𝙧𝙞𝙩𝙚𝙧; 𝙉𝙞𝙡𝙢𝙖𝙝 𖤓𝘾𝙤𝙥𝙮? 𝙞𝙛 𝙮𝙤𝙪 𝙙𝙤𝙣'𝙩 𝙡𝙞𝙠𝙚 𝙮𝙤𝙪𝙧 𝙘𝙝𝙖𝙣𝙚𝙡𝙡
422.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کیدرامری ولی این چنلو نداری؟😐 . منبع کلیپ های کره ای از سریال ها . معرفی جدیدترین و خفن ترین سریال های کره جنوبی و کلیپ با حجم پایین🇰🇷💫 https://eitaa.com/Loverskorea/598279796C6b03e8a4d2 ★ پس سریع بزن رو پیوستن و به جمع ما به پیوند🎀🫂 ☆ اصلا امکان نداره کیدرامر باشی ولی این چنلو نداشته باشی.🇰🇷💻 ^.^ تازه تو چنلش چالش های خیلی باحال و خفنی میزاره و توی بعضی از چالش هاش پول هم میده.😳👌💵💰