حدوداً یک ماهی می شود که اینجا ساکِنم ؛
در خانه ای که حُکم بهشت را برایم دارد .
هرصبح ، با صدایِ گنجشک ها از خواب بیدار می شوم و نسیم خنکی که از پنجره ی بزرگ قدیمی می وزد ،
روحم را نوازش میکند.
اینجا میتواند تجویزِ پزشک باشد
برای کسی که این روز ها کلافه است ...
صدای بوق بوق ماشین ها بی خوابت نمیکند و صدای بحثِ همسایه های عصبانیِ طبقه ی بالا به گوشت نمیرسد و به جای آن ، با ظرفی پر از زرد آلو و گیلاس به دیدنت می آیند.
اینجا ، حتی طعم چایِ صبحانه اش
متفاوت است.
خانه ی مادربزرگ همان جاییست
که دَرَش همیشه به رویت باز است و زندگی ، در تار و پودِ فرش های گلیمی اش جریان دارد...
ولی عجیب دلم برایِ تا صبح بیدار موندنا ، واسه تموم کردن کارایِ ژوژمان
تنگ شده ... ؛
+ برنامت برا فردا چیه ؟
_ امشب که با دلتنگی میخوابم ،
فردا صبح میرم سراغ کارام بعدش میرم
سراغِ دل تنگی و دل تنگی و دل تنگی ؛
شب میرم هیئت و دوباره
دل تنگی و دل تنگی و دل تنگی
برنامم کلاً دِل تنگ بودنِ...
[ از مکالماتِ ضبط شده ]