زمانی که مامانم رفته بود مکه و خودم و بابا خونه تنها بودیم، یکی از عجیب ترین ماه های زندگیم بود. غذاهایی که درست میکردم به حدی بد و بدمزه میشدن که میریختیمشون دور. یه همسایه داشتیم یه روز اومد دم در دیدم دوتا قابلمه ی بزرگ دستشه. خداشاهده اگر بخوام دروغ بگم! من و بابا یه هفته ی تموم برنج و قرمه سبزی خوردیم :))))
خدا خیرش بده. حداقل من رو نجات داد از درست کردن معجون های مرگ.
( دقیقا بعد از همون موقع بود که من فهمیدم توی پختن غذاهای ایرانی زیر خط فقرم )
ولی همون موقع بهم میگفتن سوشی و شاورما و پنینی و پیتزا درست کن به معنای واقعی پخت و پز میکردم.
آخه قیمه چیه واقعا 🐒