هدایت شده از 🇵🇸|ꪜꫀᴛʀ|🇮🇷
حقیقتا دلم لَک زده بود برای
نقاشی کشیدن و صحبت کردن
از هرچیزی ، فارغ از زمان ؛
زمزمه ی شورِ عربی و ویراژ دادنِ
راننده ی جوونِ عراقی و دیدن این غروب ، تمومِ دلشوره های یک سالمو شُست و برد.
هدیه تولدِ امسال رو هم پیشاپیش
گرفتم ، چی از این برام قشنگ تر...
هنوز نمیدونم رویاست یا واقعیت
و هنوز قدم گذاشتنم رو توی این خاک باور ندارم...
اینقدر این صحنه ها قشنگه که
در کلمات نمیگنجه؛
[مسیرِنجف،رویا،۶ شهریور]
تا طلوعِ خورشید بیدار بود.
آب میداد دست زائرا
خوش آمد میگفت
یا اگر کمکی از دستش بر میومد
سریع خودش رو میرسوند.
خالصانه و با وجودی پاک
توی این راه خدمت میکرد ؛
من خیلی غبطه میخورم
به این حال
به این خواب...