امروز داداشم خیلی رندوم و یهویی به مامانم گفت اینو نبین اینقدر آروم و مهربونه ، این واکینگ دد رو کامل دیده امروزم داشت تحلیل پرونده های جنایی میدید.
من:🗿
مامانم:🤨
داداشم:🗽
چند روز پیش این پشمالوی فوق ریز رو یه نفر پیدا کرده بود و به من اطلاع دادن که برم سراغش 😂
(فکر کنم باید دامپزشکی یا مرکز حیوانات بی سرپرست افتتاح کنیم)
خلاصه که این کوچولو هم توی این سرما یه پناه داره این روزا✨
هیچی جز همین به ذهنم نمیاد😂.
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای عزیزانی که توی ناشناس گفتن گربه هارو اذیت نکنم و بزارم به صورت طبیعی زندگیشونو بکنن و بمیرن و از سرما برگردن و به آدما پناه بیارن یا سر راه یه سری آدم بیمار قرار بگیرن و کلی اذیت بشن...🤍
وقتی آلارم زنگ خورد و بیدار شدم ، اولین چیزی که دیدم این پیام بود...
حدودا ۵ دقیقه فقط به صفحه ی گوشیم نگاه میکردم و سعی میکردم تک به تک کلماتش رو توی قلبم حک کنم.چقدر این یاد هم بودن ها ، تشویق ها و امید ها ، رنگِ زندگی داره! از همین امروز تصمیم گرفتم سفرامو به صورت سفرنامه اینجا ثبت کنم تا یادم بمونه چطور •زندگی• کردم.
دومِ آذر ۱۴۰۳ ، به سمت تهران؛
[لبخند،بغض،امید]