ثبتِ قصه ها ؛
من پر از وسوسەهای رفتنم رفتن و رسیدن و تازە شدن. همه چیز از همین جا شروع می شود؛ سفرهای پی در پی برا
و همه چیز از همینجا شروع شد!
دیشب اينقدر حالم عجیب بود و پر از ذوق و خیال بودم و همه چی برام شبیه به یه خواب بود که نشد ثبتش کنم.
اما امروز اینو مینویسم تا سالها بعد هم اگر گذری اینو خوندم ، بدونم به واسطه ی یکی از عزیز ترینای زندگیم ، به بزرگ ترین آرزوم و رویایی که از ۴ سالگی توی دلم داشتمش رسیدم.آذر ماه امسال هدیه ی خیلی خیلی بزرگِ خداست!
[سومِ آذر ۱۴۰۳ ، حسِ وصف نشدنی...]
خیلی رندوم از دو سه نفر پرسیدم که اگه گفتی من از بچگی چیرو توی زندگیم بیشتر از هرچیزی دوست دارم و با قاطعیت جواب درست رو دادن و من اینجوری بودم که خدایا یه جوری عشق اینو تو دلم گذاشتی که دیگه از بزرگ و کوچیک همه اینو راجبم میدونن :"))))
شروع کردن سریال from یکی از بزرگ ترین اشتباهاتم بود.
این اینجا بمونه ببینیم فصل ۴ چی میشه🥸
تا حالا با خودت فکر کردی که به یه جایی رسیدی که هیچی نمیتونه خوشحالت کنه؟ دقیقا همون موقع خدا برات یه سوپرایزی چیده که تا سالها حالِ خوبش باهاته :*))✨✨✨