ولی دختره خیلی مهربون بود.
یادمه سرپرست گردو پدرمو درآورد تا بهم اعتماد کرد. احساس میکردم وسط معامله میلیون دلاریم. تماااام تلاشمو میکردم تا بهش ثابت کنم جای خوبی میره...
آخ گردو چقدر دلم برات تنگ شده بچه...
ثبتِ قصه ها ؛
هیچی جز همین به ذهنم نمیاد😂.
اینو دیدم دوباره
نمیدونم بخندم یا ناراحت باشم😂
هدایت شده از ریشه در خاک؛
خب امروز چهارم جولایه و جمعه هم هست، چه روز فرخندهای برای غمگین بودن.
برا کارای اداری اومدم دفتر پیشخوان.
دوتا آقا نشستن روی صندلی ها و باهم صحبت میکنن.
کار خوبی نیست ولی تمام حواسم به صحبتشونه.
به نظرت چرا؟
چون دارن کوردی صحبت میکنن و من اینجوریم که تورو خدا ساکت نشین خواهش میکنم :))))