میدونیم "عذرخواهی" یکی از آدابیه که از بچگی ما یاد میگیریم.
یاد میگیریم وقتی کار اشتباهی انجام میدیم، حرف بدی میزنیم، دل کسی رو میشکونیم، و یا به هر طریقی بار منفی ای رو منتقل میکنیم، عذرخواهی کنیم.
اما یه جا عذرخواهی کردن از خود همون کار
ضربه ی بیشتری میزنه و حتی یک درصد هم تأثیری بر بهتر شدن وضعیت نداره.
میدونی کجا؟ دقیقا همونجا که بارها و بارها یه اشتباه رو تکرار میکنیم و به طرف مقابل این احساس رو میدیم که هیچ امیدی به تغيير یا ترک اون اشتباه نیست.
وقتی به این نقطه رسیدید هیچ وقت از طرف مقابلتون برای بار هزارم عذرخواهی نکنید چون این از خود عذرخواهی نکردن گستاخانه تره.
دستم اونقدر میلرزه که به سختی تایپ میکنم.
همین الان از سینما بیرون اومدم. خیلیا مثل خودم توانایی بلند شدن از روی صندلیا رو نداشتن. دیدین میگن گریه برا مرد نیست؟ من خیلیا رو دیدم که گریه کردن.
این فیلم...
نمیدونم چی باید بگم.
ولی میدونم "زندگی" همینه.
زندگی همینه و آدما از هیچ کدوم خبر ندارن...
اگر حال روحی مناسبی ندارید که نبینید.
اما در غیر این صورت دیدنش برای همه واجبه :)
خوب یادمه وقتی دکتر بالا سرم وایساده بود و میگفت تو برا این چیزا خیلی کوچولویی! پاشو جمع کن گرفتی مارو؟
بهش گفتم تقدیره. چیکار میشه کرد.
توی قلبم یکی یکی آرزوهامو مرور میکردم. میگفتم اگر بهوش نیومدم چقدر آرزو برای رسیدن دارم!
یکی از بزرگترین آرزوهام نواختن گیتار بود. اینکه یه روز بالاخره برای خودم گیتار بخرم و یه نوازنده ی حرفه ای بشم!
چشمامو بستم. من بهوش اومدم و زنده موندم اما حتی بعد از تمام اینا کاری نکردم.
جنگ شد. و باز هم یکی از بزرگترین حسرت هام قدم نزاشتن توی این مسیر بود.
یاد گرفتم آدما فقط و فقط و فقط وقتی قراره چیزی رو از دست بدن قدرشو میدونن. حتی اگر یه فرصت باشه!
اون موقع همه چیز رو باور میکنن و یه دردی توی وجودشون ظاهر میشه.
هرکسی که منو میشناسه میدونه از بچگی شیفته ی موسیقی بودم ، به خصوص صدای گیتار...
خیلیا سعی کردن توی موقعیتهای مختلف من رو خوشحال کنن و به من گیتار هدیه بدن. اما من همیشه دوست داشتم خودم بهش برسم. بالاخره یه روز که میشد نه؟
شب بود. خیلی رندوم برای یه نوازنده این پیام رو نوشتم و ارسال کردم.
فکر نمیکردم ببینش. صبح که از خواب بیدار شدم دیدم ۲۱ ثانیه از زندگی رو مهمونم کرده.
همون روز بود که با خودم گفتم یعنی میشه منم همینجوری گیتار بزنم؟
فرداش ، ساعت ۵ و ۳۹ دقیقه بود که با گیتارِ توی اتاقم روبرو شدم.
اینکه میدونستم چقدر براش اهمیت داشته که اینکارو کرده بیشتر از خود اون هدیه خوشحالم میکرد...
احساسات من راجب این اتفاق خیلی گستردست و بسیار بسیار ارزشمنده.
فکر کنم همینکه توی قلبم حک شده و هیچ وقت ذوق تو چشمام رو یادم نمیره کافیه.
اینو نوشتم تا مثل تمام قصه های زندگی ، ثبت بشه.
۳۱ تیرماهِ ۰۴🍋