ثبتِ قصه ها ؛
همین الان نشستم سوار یکی از این موتور گاریا راننده گفت خانم آب آب منم یه ذره آب دستم بود نمیدونستم م
رفیق امیدوارم تا الان سرما نخورده باشی چون من دهنم سرویس شده...
هنوزم نتونستم بپذیرم که اون آب رو سرکشیده باشی!
خب این چند روز حسابی اشکای دلتنگی با دیدن عکسا و ویدیو ها ریخته شد و الان انسان سبک تر و مهربون تری هستم.
امروزِ جالب انگیز.
ممنونم که قبول داری شهریور ماه منه و هر روزش تولدمه :")
پ.ن: با دوغ و تخم و مرغ و کیک مورد استقبال قرار گرفتم!
یادمه پارسال با ذوق از خواب بیدار شدم و سریع گوشی رو چک کردم ببینم کیا تولدم رو یادشون بوده و بعد از اینکه هیچ پیامی از طرف بهترین دوستام ندیدم حالم حسابی گرفته شد.
شبِ همون روز به طرز بامزه ای از طرف همه سوپرایز شدم!
اما امسال اون حس برام متفاوته. نمیدونم چرا. شاید بخاطر تمام داستانایی که توی این همه مدت اتفاق افتاد.
ذوق و شوقم فعلا برای هیچی کار نمیکنه، تنها نگرانیمم همینه.
که توی همین حالت بمونه، کاش نمونه...