امشب...
دیالوگ بین استیو و رابین نانسی و جان..
چقدر من شکستم.
من تمام روزایی که باید یه بچه/ نوجوون بودم رو تنها گذروندم. من خیلی زود بزرگ شدم.
و در آخر سریالی که سالها باهاش زندگی کردم امشب بعد از ۱۰ سال برام تموم شد.
فعلا دلیل دیگه ای برای ادامه ی زندگی ندارم.
یه روز آخرین عکس رو از اتاقم گرفتم و کیلومتر ها از خونه دور شدم.
و حالا جایی نفس میکشم که هیچ تعلقی بهش ندارم!
به زودی ترکت میکنم شهر غمگینِ غمزده.