کلمات ، درد دارند.
باعثِ خونریزی درونی میشوند
و زخم های ناشی از کلماتِ بدون فکر ،
هیچ گاه التیام نخواهد یافت ؛
هدایت شده از سِدخارجی
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زمان ما محدوده ⚠️
اونو تو زندگی دیگران هدر ندیم!
@sedkhareji✔️
همیشه از «به اشتراک گذاشتن» فرار میکردم.
آدمی هستم که تا ته جاده رو میرم
یکی دو قدم که مونده برسم بهش
یهو دست میکشم ازش و میرم
سراغِ یه فکر / کار دیگه.
برا همین همیشه نوشته هام نصفه موند ، حتی درد و دلام نصفه موند و همیشه اون نصفِ بیشتر تو دلم جا خوش کرد و تصمیم گرفت بمونه همونجا .
شاید برا همینه همیشه میگن ما از تو هیچی نمیدونیم !
امشب ، بعد از کلنجار های شدید با خودم ، بالاخره تصمیم گرفتم به اشتراک بزارم.
آناک بشه دفترچه خاطرات من ؛
حداقل اینجا خیالم راحته که میتونم راحت بنویسم ،
بدون اینکه فکر کنم کسی با خوندنش اذیت میشه -
ولی اون یکی دو قدمِ
راجبِ آدمای زندگیم که خیلی محدودن صدق نمیکنه.
اونا همیشگی ان !
‹ چپ دستها عاشق می شوند ›
کتابی که آرزو دارم از خاطرم بره
تا بتونم دوبار بخونمش!...
دوره ای که نا امید بودم و تقریباً
از همه چیز دست کشیده بودم
این کتاب من رو به همه چیز امیدوار کرد.
یه جورایی رنگ و لعابی که توی اون نا امیدی و تاریکی سراغم اومد رو
مدیون این کتابم.
*خیلی پیشنهاد میشه :)
حدوداً یک ماهی می شود که اینجا ساکِنم ؛
در خانه ای که حُکم بهشت را برایم دارد .
هرصبح ، با صدایِ گنجشک ها از خواب بیدار می شوم و نسیم خنکی که از پنجره ی بزرگ قدیمی می وزد ،
روحم را نوازش میکند.
اینجا میتواند تجویزِ پزشک باشد
برای کسی که این روز ها کلافه است ...
صدای بوق بوق ماشین ها بی خوابت نمیکند و صدای بحثِ همسایه های عصبانیِ طبقه ی بالا به گوشت نمیرسد و به جای آن ، با ظرفی پر از زرد آلو و گیلاس به دیدنت می آیند.
اینجا ، حتی طعم چایِ صبحانه اش
متفاوت است.
خانه ی مادربزرگ همان جاییست
که دَرَش همیشه به رویت باز است و زندگی ، در تار و پودِ فرش های گلیمی اش جریان دارد...