هدایت شده از قهوه ی سرد آقایِ نویسنده
نه روحت و نه قلبت و نه جانت ؛
هیچکدام حاضر نیستند دقایقی سخن های بسیار ِ قلب کوچکم را بشنوند .
اما خب
گاهی با خیالت کمی صحبت میکنم . .
هدایت شده از کُنج دلم ؛
حتی اگر حرفی بین ما نیست، تنها برای من «سلام»ی بنویس.
من میخوانمش «دوستت دارم»
بحث توقع یا انتظار نیست، من هیچوقت فکرش رو هم نمیکردم که بتونی اینطوری من رو ناراحت کنی.
به انتها که میرسد روز،
شب با تمامِ خیالش هجوم میآورد.
چه کند آنکس که
در لابهلای خاطراتش گمشده ای دارد..؟
من دلم میخواست همه چی مثل قبل بود..
دلم میخواست وقتی از خودم عکس میگیرم بدو بدو بیام برا تو بفرستمشون، دلم میخواست ی اتفاق جالب میوفته بیام برای تو تعریف کنم، من فقط دلم میخواست هنوزم پیشم باشی ..