صدای چلیک دوربین پشت سر هم بین توضیحات راوی میپرد؛ ولی کسی را عصبانی نمیکند؛ بازدیدکنندهها جوری به صدا عادت کردهاند که دیگر آن را نمیشنوند. تنها کسی که این وسط اذیت میشود خود منم! وزن دوربین بعد از چند دور تکرار نمایشگاه و چند ساعت کار الان انگار بیشتر سنگینی میکند. توضیحات تمام میشود و همه از نمایشگاه بیرون میروند. من میمانم و بچه های حفاظت و پشت صحنه. از تونل ها بیرون میروم و زیر نور پرژکتورها به دیوار تکیه میدهم. امشب از شب های قبل کرخت تر است. بند دوربین را روی شانهام ول میدهم و گوشی را در میآورم. یکی از بچه ها هم کنارم خسته روی زمین مینشیند و بندهایش را سفت میکند :
- دو سه دور دیگه بیشتر نمونده. مسئولینم که بیان دیگه بازدید تموم میشه.
سری تکان میدهم و سری به پیامها میزنم. بین پیامها و کانالها خبر مشابهی درحال رد و بدل شدن است. دیگر برام عجیب نبود که هرروز پیامی با عنوان فوری و محرمانه و... از اطراف بشنوم؛ اما این بار انگار فرق میکند. دستهایم بی حس میشوند و سرم سنگینی میکند. چشمانم سیاهی میرود و چیزی نمانده پخش زمین شوم که دست به دیوار میگیرم. این چه خبریست که نوشته اند؟ یعنی واقعا او را زده اند یا باز هم حربه رسانه ای این حرامیهاست برای به دام انداختنش؟ دستی روی شانهام حس میکنم و وقتی برمیگردم، چشم های نگرانی را میبینم:
- چت شده تو؟ فشار کاره یا تو این بیصاحاب چیزی دیدی؟ آب میخوای برات بیارم؟
- امیر اینا چیه اینا نوشتن؟ سیدحسن...
شانهام را محکمتر میفشارد.نمیخواهد به روی خودش بیاورد ولی از چهرهاش معلوم است که او هم نگران شده:
- سرتو بیار بالا! منو نگاه کن! خبر موثق دارم که سید تو تهرانه. هرخبری شنیدی دروغه. باور نکن این حرفا رو. میشنوی حرفمو؟ علی؟!...
میشنوم چه میگوید و از ته دل میخواهم که واقعیت همین باشد که از دهانش شنیدم؛ ولی مگر هجوم این فکرها امان میدهد؟
به سمت صندلی پلاستیکی خاکی و خستهی گوشهی محوطه میروم و خودم را روی آن میاندازم. مرددم که دوباره گوشی را باز کنم یا دیگر نگاهش نکنم که صدایی از بیرون بیرون محوطه میآید. مسئولین برای بازدید آمدهاند. صلوات میفرستم و به شیطان لعنت میفرستم و دوربین را برمیدارم تا کارم را انجام دهم. هرچند که این صلواتها هم فایده نداشت. مسئولین متربهمتر تونلهای نمایشگاه را فتح میکنند و جلو میروند و دریغ از یک عکس اصولی و درست که بگیرم. فقط دکمه ها را فشار میدهم و وقت را میگذرانم. نمایشگاه که تمام میشود معطل نمیکنم. دوربین را تحویل میدهم و برمیگردم به خانه. سیستم را روشن میکنم و هرکسی را که میشناسم قسم میدهم که خبری از لبنان به من برساند. میگویند ردش را زدهاند و هرچه داشتهاند روی سرش ریختهاند. صدای تلفن درمیآید. با هول و هراس برمیدارم و کنار گوشم میگذارم:
- فعلا خبر موثقی نیست. از بچههایی که لبنانن دارم میپرسم. همینقدر بدون که قضیه جدیتر از این حرفاس. گزارش امشبو بیخیال شو. سریع استوری دعا برای سلامتی سید رو بزن.
- من نمیخوام دوباره اتفاقایی که سر [شهید]رئیسی افتاد رو تجربه کنم. توروخدا یه خبر درست برسونید بهم...
- فعلا فقط دعا کن. یاعلی...
قطع میکند و مرا میگذارد با یک کوه اضطراب و فکر. از اتاق که بیرون میروم چشمهای نگران به سمتم دوخته میشوند. از سید خبر میخواهند. چه بگویم؟ بگویم فقط دعا کنید؟ بگویم چیزی معلوم نیست و قضیه امنیتیست؟ یا همه چیزی معلوم شده و نمیخواهند به ما بگویند؟ تحمل نمیکنم و به اتاق برمیگردم. زود کار را آماده میکنم و میفرستم:"هرکجا هست خدایا به سلامت دارش..." کجا هست؟...
باز تنها میشوم و بیکار. اتاق را تاریک میکنم و از روی دیوار قابش را برمیدارم. به لبخندش چشم میدوزم. دیگر اشکها طاقت ندارند پشت بن بست پلکهایم صبوری کنند، ورود ممنوع میآیند و پشت بندشان نفس داغی انگار که حکمتیر گرفته باشد، آرام بیرون میآید. اشکها هروله کنان چشمهای سید را در آغوش میگیرند.
به خودم که میآیم میبینم شب از نیمه گذشته و همچنان در تاریکی نشستهام. بقیه خوابیدهاند. صبح بلند میشوند و میفهمند دیگر؛ بیداری نمیخواهد که. فقط منم و قاب عکسی انگار اشکها میخواهد به آن جانی ببخشند.
دوباره تلفن سروصدا میکند. چشم میچرخانم تا صاحب تماس را ببینم. چند بار صدایم را صاف میکنم و کمی حرف میزنم تا مطمئن شوم از گریهها صدایم تغییری نکرده. بسم الله میگویم و تلفن را برمیدارم:
- از بچهها جسته گریخته یه چیزایی شنیدم. دقیق مشخص نیست ولی انگار... تو که میدونی باید چیکار کنی؟ قالب تسلیت رو آماده کن و دم دست داشته باش تا اگه اعلام شد سریع استوریشو کار کنیم. من دارم سعی میکنم خبرای دقیقتر بگیرم. تو هم فعلا برو سر کار تا ببینیم چی میشه. دعا یادت نره.
تلفن را قطع میکنم و روی تخت میاندازم. چه کنم؟ بنشیم به گریه کردن؟ مگر دردی دوا میکند؟ مگر وظیفه من گریه کردن است؟ کار من که مشخص است. باید اشکم را خشک کنم و کارها را آماده کنم. همین و بس. گریه موقع حادثه برای صنف ما نیست. وقت گریه کردن ما بعد همهی اینهاست. وقتیست که همه گریهشان را کردهاند و رفتهاند. آنموقع میتوانیم بنشینیم و صفحهکلید را با اشک خیس کنیم و تنهایی برای رفته ها مرثیه بخوانیم و عزاداری کنیم. از همان روز اول هم میدانستم که باید احساساتم را فدای این کار کنم. دوربین هیئت را هم که دست گرفتم همین را فهمیدم. مثل روضه علی اصغر محرم سال پیش که باید دوربین را نگه میداشتم و نمیلرزیدم که تصویر خراب نشود. شبهای بعد با فیلم های آن شب اشک هایم را ریختم؛ هرچند که هر کار کردم حق آن روضه ادا نشد که نشد.
قالب را آماده میکنم. همان قالبیست که برای [شهید]رئیسی استفاده کردم. یک دور نگاهش میکنم. نمیتوانم خودم را نگه دارم. بیصدا میگریم و به روزگار بعد او فکر میکنم. اشک هایم امان نمیدهند تا به چیز دیگری فکر کنم. دروغ است که میگویند مرد گریه نمیکند. خوب هم گریه میکند. فقط کسی گریههایش را نمیبیند.
صدای آمدن پیام را میشنوم. گوشی را برمیدارم. از میان اشک هایم چیز زیادی معلوم نمیشود. آن قدری که باید ببینم را میبینم:
- علی جان محتوای شهادت رو اماده کن
- تأیید شد؟
- 99درصد قطعیه
قلب شکسته را مگر میتوان نشان داد؟ وقتی قلب بکشند دست هم میشکند؟ دیگر نمیتوانم کاری کنم. دستم به سمت سیستم نمیرود. خدایا این چه امتحانیست برای دل من؟ بنویسم آقاسید شهادتت مبارک و بعد هم تمام؟ تکه های دلم را کجا دفن کنم؟ کنار سید که جا نمانده. میگویند چون زیر زمین بوده بالای سرش سنگرشکن ریخته اند. زمین را شکافته ولی به او نرسیده. دوباره زده اند و این بار خورده به هدف؛ خورده به قلب من، قلب ما، قلب یک دنیا. اصلا مگر کوه را میتوان با سنگرشکن شکست؟ اصلا من چرا چیزی بگویم؟ من چه کسی باشم که بخواهم بفهانم شهادت سید یعنی چه؟
کارم را تمام میکنم و میفرستم که برود برای پخش. روی تخت میافتم و به تاریکی خیره میشوم. فردا تجمع است. باید دوباره دوربین را بردارم. دوباره نگهش دارم و دستم نلرزد. فردا روضهخوان هم میآورند؟ چه روضهای باید خواند؟ روضهی عباس و عمود؟ روضه سجدهی علی؟ من چرا دخالت کنم؟ وظیفه من مشخص است. دوربین را نگه میدارم و آن را نمیلرزانم. اشکها بمانند برای شب های بدون سید. راستی کنار مقتلش جایی برای دفن تکه های قلبهای شکسته مانده؟...