هدایت شده از محرابِ او؛
جمعهها یجوریه که انگار بچه هام گذاشتنم خانهی سالمندان.
منی که نامِ شراب از کتاب میشستم
زمانه کاتبِ دکّان مِی فروشم کرد...
• طالبآملی
محرابِ او؛
چوب های فدک، هیزم شدند برای سوزاندن حرمت محرابِ خانه ات...!
خرما نخلستان من، خرما ختمت شد
همسایگان خوردند و خندیدند و رفتند
حالم بهم میخوره از کسایی که وقتی حالم بده هیچ اهمیتی براشون ندارم و فقط وقتی خوبم منو میخوان !