+
روال قبلیه کانال قشنگ تر بود
این م ی جمله از خود مینوشتی
-
هعی قشنگی از خودتونه
فعلا یکم باید درسامو سروسامون بدم
نمی دانم داستان از چه قرار است که تا چشمم به او می خورد از انگشتان پایم تا همین پلک های روی چشمانم شروع به لرزش می کنند و خب کاملا منطقیست که در چنین وضعیت وخیمی،قدرت تکلمم در میان لرزش های حنجره ام از دستانم سر بخورد و تمام واژه ها در جایی از ذهن گم شوند و رسماً لال شوم
و کاملا بی ربط به انرژی و توان و سایر امور علمی، قندم بیفتد و مانند ماهی شوم که برای لمس خورشید،سر از آب بیرون آورد و حال دلش نمی آید که حتی برای گرفتن دمی هم چشم از معشوقه اش بردارد
و احتمالا همه اینها صرفا توجیهی برای خودآزاری من است و احتمالاً چون دیگر توجیهی به ذهن نمی آید که چرا هر روز صبح کله سحر بلند می شوم و نیم ساعتی را در کوچه می پلکم تا شاید او قدم رنجه کند و از این کوچه گذر کند و من هم بتوانم از دور چند صباحی را با خیره سری به خیرگی بپردازم دست از نوشتن برمیدارم و به خود یادآوری می کنم که حتما باید سر فرصت نوشته را سر به نیست کنم قبل از اینکه کسی آن را بخواند و نویسنده سر به نیست شود.