نمی دانم داستان از چه قرار است که تا چشمم به او می خورد از انگشتان پایم تا همین پلک های روی چشمانم شروع به لرزش می کنند و خب کاملا منطقیست که در چنین وضعیت وخیمی،قدرت تکلمم در میان لرزش های حنجره ام از دستانم سر بخورد و تمام واژه ها در جایی از ذهن گم شوند و رسماً لال شوم
و کاملا بی ربط به انرژی و توان و سایر امور علمی، قندم بیفتد و مانند ماهی شوم که برای لمس خورشید،سر از آب بیرون آورد و حال دلش نمی آید که حتی برای گرفتن دمی هم چشم از معشوقه اش بردارد
و احتمالا همه اینها صرفا توجیهی برای خودآزاری من است و احتمالاً چون دیگر توجیهی به ذهن نمی آید که چرا هر روز صبح کله سحر بلند می شوم و نیم ساعتی را در کوچه می پلکم تا شاید او قدم رنجه کند و از این کوچه گذر کند و من هم بتوانم از دور چند صباحی را با خیره سری به خیرگی بپردازم دست از نوشتن برمیدارم و به خود یادآوری می کنم که حتما باید سر فرصت نوشته را سر به نیست کنم قبل از اینکه کسی آن را بخواند و نویسنده سر به نیست شود.