دردِ خستگی را کشیده ای؟
با هر خمیازه، بخیه ای پاره می شود
و با هر نفس،جانی کنده
شاید اگر خاطرات هم پیر می شدند
دیگر رمقی برایشان نمی ماند که تا اندکی پس از قبر، ناخن در گلو فرو کنند و بغض بکارند بر زیر خاک
می کشیم با برهان عشق بر هر معلولی که دارد علتی خط
در کل از حادثه و اتفاق و شانس دم می زنیم، علیت نه
و سال ها خیره شدن به چشم هایشان
به من ثابت کرد که تا خودت را در آیینه چشمت،نبینی
به چشم هیچکس نمی آیی