گمان می کنی که از یاد رفتی؟
یاد شاید ز من برود ولی تو می مانی
خیره به سقف در انتهای پیری
چشم دوخته ام به تو تا شاید دستی ز من بگیری
نمی دانم کیستم و چیستم و اصلا خانه ای دارم؟
فقط برای آمدن نامت در ذهن در انتظارم
ای که ندارم از تو نام و نشانی
خبرت هست که برای فشار خون من زیادی زیبایی؟
خستم
اونقدر خسته که اگه تو پیاده رو پام پیچ بخوره
تلاشی نمی کنم که زمین نخورم
و اگه زمین بخورم تلاشی برای بلند شدن نمی کنم
از شوق بودنت
خواهم آغوشت
مثل کبوتری
پرواز به سویت
گشتن به دورت
بودن کنارت
چه حیف که منم درون این من
غرق گناهه این من
بی سرو سامنه این من
تو هستیو دور ز تو
بی پناهه این من
چه حیف که که از خجالت
سر در گریبانه این من
ولی تو که می دانی
که اگر تو ندانی کس نداند
در چه حال است
این من
وایییی آدم
اههه خیابون
عههه نزدیک بود بمیرم
پناه بر خدا بیرون خونه چقدر تو این شش ماه تغییر کرده
خنده چیست؟
کشش چند ماهیچه و طرحی نو از زیبایی؟
پیکری تراشیده شده از شادی بر روی یک صورت گلی؟
رد پای یک غریبه اندوهگساری؟
یا جا مانده ی کاروان ماتم زده ای؟
یا فریب تن بجای گریه و زاری؟
خنده چیست؟
چیزی غیر از احتیاط نکنید در این موجود نمانده دیگر چیز شکننده ای؟
صبح تا چشممو باز می کنم
اولین عکس العملم به زنده بودن
ترسیدنه
انگار شب قبل باور کرده بودم که قطعا تو خواب می میرم