صبح تا چشممو باز می کنم
اولین عکس العملم به زنده بودن
ترسیدنه
انگار شب قبل باور کرده بودم که قطعا تو خواب می میرم
هدایت شده از خلوتگاهکوچکم:)🇮🇷🎒
آنچه ما کردیم باخود،هیچ نابینا نکرد ..
ما درون خانه صاحبخانه را گم کردهایم:)💔
حس می کنم این حماقتو باید با یکی شریک شم
می خوام بخاطر چصیش برم هوا فضا بخونم
هوووو کیلیلیلی
بودن با نبودن؟
وقتی قبل از اندیشیدن؛درد در تو به فعلیت می رسد چه نیاز به اندیشه
آری پاسخ این است
که من درد می کشم پس هستم
بی هیچ نقابی
من همانم که تو دانی
همان که عشق تو روزی
بود بر رویش مانند غباری
بنظرم از دست دادن عقلم یه امر تحمیلی و ناگهانی نیست بلکه نتیجه ی قطعیه لحظاتی که گذروندمه
ز بس که گفته ام مرگ می خواهم
شده ام و جنازه و میان هر نفس جا می مانم
شبانه به خاطره کوچ می کنم و هر صبح میان تلنبار ناخوشی ها سر در میارم
بدنبال خنده می گردم و می دانم نمی یابم
و در پس هر نیافتنم ابری می شوم که بارش اشک جا می گذارم
نمی شناسد مرا هیچ غریبه آشنایی
مگر مهم است وقتی خود ز خود نشانی ندارم؟
درد این است که نمی پذیرم این باشم
چنین خام و نفهم و خر باشم
یا که غمگین و سراسر آه باشم
کم سخن و اینچنین سخت باشم
تنهای تنهای تنها باشم
نمی خواهم بشناسم منی را که این باشم