انگار کسی از دور دست ها
برای انتقام چیزی در اعماق ها
آتش زده خاکستر جان این بی نوا را
انگار پس از سال ها
دوباره جریان گرفته زنده بودن در رگ ها
انگار پس از آنکه دل کندم و دل بریدم و دل سوزاندم؛این دل میل به تپیدن میان سنگ ها دارد
انگار دوباره می توانم بنویسم ترس را بخوانم ترس را و بدانم ترس را
انگار می ترسم ولی به باد دادم تمام پناهگاه پتو ها را
انگار غم برای باریدن دارم و سرشارم از فقدان گیاه برای تکیه دان
و فقط زیر آفتاب مزین می کند پاهای مرا تکه های شکسته ی گلدان ها
انگار خراب کردم تمام پل ها را ولی ندارم گوش شنوا برای شنیدن جیغ خودم در یک قدم بعد که سقوط می کند از پرتگاه بی پل و انتهای تنهایی ها
یه حسی هی بهم میگه بیست ساعت خواب در شأن اشرف مخلوقات نیست
این غریبه مال هر کدومتونه زودتر بیاد ببرتش که من از اینا نداشتم
خستم
انگار مغزم یادش میرود بعد از اینکه پلکهایم را بست باید بخوابد
انگار در سمعکم آب رفته و دستم نایی برای قطع کردن شنیدن جیغ ممتد زنی که همه چیزش را از دست داده ندارد
انگار پاهایم میدود و حتی نمی داند برای رسیدن به چه مقصدی اصلا از کدام مبدأیی و باز سوال من کیستم در بین انگشت هایم تاب می خورد
انگار روح نابینایم در میدان جنگ رنگین کمان ها رها شده
در حقیقت انگار نیاز به کوبیدن چیزی محکم تر از مشت به سینه دارم که لرزش بی امان این قلب را قطع کند
خستم طوری که انگار برخلاف درخواست های مکرر اجزا و جوارحم
پیوسته در حال نمردنم