اینجا نباید اینطوری باشه.
مزخرفه؛
پر از درد و ناراحتی،غصه و غم هاییه که هیچکس به اندازه ای خودم نمیتونه بفهمتشون.
هروقت به اینجا نگاه میندازم، تمام حرفای که اینجا زدم و خاطراتشون میاد جلوی چشمم
در نهایت توی این حرفا و کلماتی که مینویسم
چیزای میفهمم از خودم که اصلا خوب نیست
تجربه هام
شکست ها
چیزای که دیدم و نباید میدیدم
چیزای که تو سن بچگی نباید میدیدم و میشنیدم ...
اما دیدم و شنیدم و الان سالهاست که داره با فکر و ذهنم بازی میکنه.
از همه بدتر این روز های زندگی این روز هارو دیگه چهکنم؟
از این حالِ که نمیشه فرار کرد، نمیشه خودمو جا بزارم و برم.
نمیدونم کیی قراره تموم بشه، وقتی میبینم همیشه داره باهام میاد و دست از سرم برنمیداره.
من میدونم قراره شرمنده ای خودم باشم در آینده.اما نمیدونم چکار کنم که نباشم.