تاریکی شهر با لامپهای مغازهها فرار میکند. فراری کاذب.
شب که روز نمیشود هرچقدر هم که لامپ روشن باشد گرما و نور خورشید را ندارد.
زندگی ها تلخ شدهاند هرچقدر هم که زروزیور و آراستگیاش زیاد باشد قابل هضم نیست. نور و گرما ندارد.
شیرینی و لذتش را نمیشود مدام با جشنتولدها و پارتیها و ولنتاینها برگرداند.
شب است. شب، تلخ است. تلخ، دروغ است. دروغ!
「رنجمقدس| نرجسشکوریانفرد」
یکی که خیلی برام عزیزه بهم میگفت؛
هر وقت هرچیزی شد خواستی گریه کنی بکن!
ولی بعدش برو هر اتفاق و ماجرایی که پیش اومده بود رو اگه میتونستی درستش کنی که بکن
اگر هیچ کاری نمیتونستی بکنی دیگه فراموشش کن