هدایت شده از کلاف سردرگم!
آن چه را عقل به یک عمر به دست آوردهست
دل به یک لحظهی کوتاه به هم میریزد!
-فاضل نظری
به خاطر لبخند تو بود،
که من عکاس شدم…
باز هم بخند!
می خواهم
خنده هایت را جهانی کنم:)
زیباییات را
در لحظه ای حبس می کنم و
به دیوار می آویزم!
بافه ای از گیسوانت
از قاب بیرون می ریزد!
دوباره می فهمم
نه در عکس،
نه در نگاه،
نه در روسری
و نه در واژه های این شعر
زیبایی تو
در هیچ قابی
محصور شدنی نیست!