زیباییات را
در لحظه ای حبس می کنم و
به دیوار می آویزم!
بافه ای از گیسوانت
از قاب بیرون می ریزد!
دوباره می فهمم
نه در عکس،
نه در نگاه،
نه در روسری
و نه در واژه های این شعر
زیبایی تو
در هیچ قابی
محصور شدنی نیست!
به روزهای رفته نگاه میکنم...
به رنگهای پریدهی عکسهای قدیمی،
به لبخندهای جوان،
دستهای جوان،
درختهای جوان،
که فوارههای سبز صامت بودند
به ذغال گداخته گلهای رز
به ذغال گداخته قلبم
به ذغال گداخته لبهایم
و دهانی که هنوز
خندیدن را از یاد نبرده بود!
آیینه روی توست جانم
عکس رخ تو درو هویداست
گل، رنگ رخ تو دارد ارنه
رنگ رخش از پی چه زیباست؟