امشب سرکلاس نقالی واسه یه دختر کوچولو دست تکون دادم
و اون اومد بغلم کرد
و بعد هم کنارم نشست
و بعدهم ازم خواست تا قبل رفتنم اجراشو ببینم،
و من خواستم که این خاطرهی قشنگ برام اینجا بمونه:))))
خب بذارید از خودم بگم براتون؛
از منی که چند وقته دیگه یه شمع به شمعهای روی کیک تولدش اضافه میشه و همین یه سال کلی اونو بزرگتر و با تجربهتر کرده...
البته که من هنوز هم هیچچچ شناختی نسبت به خودم ندارم
هنوز هم برای خودم غیرِ قابل ِانتظارم!
هنوز هم همونقدر عجیب
همونقدر غریب
ولی هنوز هم در آستانهی شناخت ِخود
و البته البته که در آستانهی صلح با درون.
و فکر کنم که تغییرات از طرز نوشتن و راحتی بیانم اینجا و برای شما کاملاً آشکار باشه!😄
و دیگه اینکه اگر به پیامهای بالایی دقت کنید متوجه میشید که رفتم دنبال هنر اصیل و درخشان ِنقالی و کلییی دارم کیف میکنم از روایت کردن داستانهای شاهنامه..
و واقعا مگه نه اینکه هرکس وقتی تو جایگاه درستش قرار میگیره، تازه میبینه و میفهمه که اونم بااستعداد و درخشان بوده؟..فقط تو اون هنر و جایگاهی که بهش تعلق داشته و باید پیداش میکرده