هدایت شده از کلاف سردرگم!
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه،
سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد
غضب آلود به او غیظی کرد
این وسط من بودم
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام
هر دو را بغض ربود
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت
او یقیناً پی معشوق خودش می آید
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود
مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت!
-جواد نوروزی
هدایت شده از کلاف سردرگم!
او به تو خندید و تو نمی دانستی
این که او می داند
تو به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدی
از پی ات تند دویدم
سیب را دست دخترکم من دیدم
غضب آلود نگاهت کردم
بر دلت بغض دوید
بغض ِ چشمت را دید
دل و دستش لرزید
سیب دندان زده از دستِ دل افتاد به خاک
و در آن دم فهمیدم
آنچه تو دزدیدی سیب نبود
دل ِ دُردانه من بود که افتاد به خاک
ناگهان رفت و هنوز
سالهاست که در چشم من آرام آرام
هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان
می دهد آزارم
چهره زرد و حزینِ دخترِ من هر دم
می دهد دشنامم
کاش آن روز در آن باغ نبودم هرگز
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که خدای عالم
ز چه رو در همه باغچه ها سیب نکاشت؟
-مسعود قلیمرادی
هدایت شده از کلاف سردرگم!
این یکی از قشنگ ترین چیزایی بود که توی زندگیم دیدم
یه شاعر شعری سرود، و سه شاعر دیگه اشعاری در جواب اون...
چهار شعر به جا موند
یکی از زبان پسر، یکی دختر، سیب و در آخر، پدر باغبان :)
اسم اینکار رو چی میشه گذاشت؟ تعاون ادبی...یا یه عبارت زیباتر؟
زندگی ذره کاهیست، که کوهش کردیم
زندگی نام نکوییست، که خارش کردیم
زندگی نیست به جز نمنم باران بهار
زندگی نیست به جز دیدن یار
زندگی نیست به جز حرف محبت به کسی
ورنه هر خار و خسی،زندگی کرده بسی!
زندگی تجربه تلخ فراوان دارد
دو سهتا کوچه و پس کوچه و اندازهی
یک عمر بیابان دارد
ما چه کردیم و چه خواهیم کرد
در این فرصت کم؟
-سهرابسپهری-
هدایت شده از کلاف سردرگم!
گرچه می گویند شادی بهتر است
دوست دارمگریه با لبخند را!
-قیصر امین پور