هدایت شده از کلاف سردرگم!
او به تو خندید و تو نمی دانستی
این که او می داند
تو به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدی
از پی ات تند دویدم
سیب را دست دخترکم من دیدم
غضب آلود نگاهت کردم
بر دلت بغض دوید
بغض ِ چشمت را دید
دل و دستش لرزید
سیب دندان زده از دستِ دل افتاد به خاک
و در آن دم فهمیدم
آنچه تو دزدیدی سیب نبود
دل ِ دُردانه من بود که افتاد به خاک
ناگهان رفت و هنوز
سالهاست که در چشم من آرام آرام
هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان
می دهد آزارم
چهره زرد و حزینِ دخترِ من هر دم
می دهد دشنامم
کاش آن روز در آن باغ نبودم هرگز
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که خدای عالم
ز چه رو در همه باغچه ها سیب نکاشت؟
-مسعود قلیمرادی
هدایت شده از کلاف سردرگم!
این یکی از قشنگ ترین چیزایی بود که توی زندگیم دیدم
یه شاعر شعری سرود، و سه شاعر دیگه اشعاری در جواب اون...
چهار شعر به جا موند
یکی از زبان پسر، یکی دختر، سیب و در آخر، پدر باغبان :)
اسم اینکار رو چی میشه گذاشت؟ تعاون ادبی...یا یه عبارت زیباتر؟
زندگی ذره کاهیست، که کوهش کردیم
زندگی نام نکوییست، که خارش کردیم
زندگی نیست به جز نمنم باران بهار
زندگی نیست به جز دیدن یار
زندگی نیست به جز حرف محبت به کسی
ورنه هر خار و خسی،زندگی کرده بسی!
زندگی تجربه تلخ فراوان دارد
دو سهتا کوچه و پس کوچه و اندازهی
یک عمر بیابان دارد
ما چه کردیم و چه خواهیم کرد
در این فرصت کم؟
-سهرابسپهری-
هدایت شده از کلاف سردرگم!
گرچه می گویند شادی بهتر است
دوست دارمگریه با لبخند را!
-قیصر امین پور
وقتی که یه مشکل رو دائم ضرب در اتفاقات بعدی کنی،
انقدر عدد بزرگی میشه
که تا بخوای سادهاش کنی وقت تموم شده...
「رنجمقدس۱ | نرجسشکوریانفرد」