به نداشتن برق و آب و فیلترشکن پرسرعت
نداشتن اشتراک هوش مصنوعی هم اضافه شد.
اینکه چیزی رو در دسترس داشته باشی که واقعا میتونه کارتو راه بندازه ولی برات کار نکنه واقعا ظلمه.
من به مرحلهای از ندونستن رسیدم که هوش مصنوعی هم که همیشه همه چیز رو میدونه، جواب سوالهام رو نمیدونه.
واقعا نیاز داشتم تو سال مثلا ۱۳۴۵ ه.ش زندگی کنم و از خوردن آب پرتقال ۳۰۰ هزار تومنی برگام نریزه و برای مظلومیت پدرم نزنم زیر گریه.
کاش باز هم از این روزها بنویسم.
دریغا که اعداد و ارقام، کلمات رو از من گرفتن.
ولی با این حال طراحی کردن فضاها رو دوست میدارم.
هیجان انگیز و دوستداشتنی و پراهمیت
و البته پیرکننده.
نماها بازتاب روح میشن گاهی.
از گوشهها متنفرم. از مربع و مستطیل. از محدودیت و هرچیزی که محدودیت ایجاد میکنه.
نتیجه؟ پلانهای fillet شده، تراس های گرد، فضاهای دایرهای، پلهی گردِ بیچاره کننده
و هرچیزی که بینهایت و نامحدود باشه
مثل تعداد گوشهها و قطرهای دایره
اما در حال حاضر بیشتر نیاز داشتم یک فعال سیاسی باشم
یه کاری کنم، یه حرفی بزنم
اما در این محدوده از جغرافیا نه به فعال سیاسی نیازی داره نه حتی سازمان های حقوق بشری که معلوم نیست چیکاره هستن تو این دنیا.
هرکاری میکنن به جز دفاع از حقوق بشر.
کدام بشر؟
کدام حقوق؟
و ما تلاش کردیم
بارها و بارها
و هربار نشد نشد نشد
برای خواهرم
خواهرت
خواهرهامون
برای تغییر مغزهایی که پوسیدهان
پایان شب سیه ما سپیده مرده است
نجات دهنده خفته است
در آینه خلأیی بیش نیست
پایان شب سیه، سپید نیست
در آینه قاتلیست که خودش مقتول است
اما نه شجاعت ادامه دادن دارد نه شجاعت پایان دادن
میخواهم بنویسم ترسو و ضعیف است
اما نیست
به یاد میآورم؛ زن بودن شجاعت است
برای ترسو بودن هم حتی شجاع است
و به قول «رها» حتی برای شجاع نبودن هم شجاعت دارد
حتی برای ضعیف بودن هم قدرتمند است.
زن، یک پارادوکس تکرار ناشدنیست که در هر زن دیگری تجلی پیدا میکند.
تمام نمیشود
اما میمیرد
نه در کفن سفید بلکه در کفنی سیاه.
روزها هزار باره میمیرد و به نفس کشیدنش ادامه میدهد
زن ادامه ندارد،
زن جریان دارد
میمیرد، اما تمام نمیشود.