eitaa logo
مجله‌ی بانوان ایلای
8هزار دنبال‌کننده
9.1هزار عکس
6.2هزار ویدیو
2 فایل
💥ِانَّ مَعَ العُسرِیُسرا💥 کپی برداری از روایت های منتشر سده در کانال حرام میباشد نویسنده راضی نیست و در صورت مشاهده پیگرد قانونی و الهی دارد⚖ ⭕️رزرو تبلیغات https://eitaa.com/joinchat/1292435835Ca8cb505297
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
چند لحظه ‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
۱۷ فروردین ۱۴۰۳
مجله‌ی بانوان ایلای
#ترنم خانمي«. ـ«...» «ـ دلت مياد با سروشت قهر كني؟« پقي مي زنه زير خنده و مي گه: «ـ سروش اصلا ب
اما ماندانا بدون توجه به امير با صدايي بلندتر از قبل ادامه ميده: _ببخش اما دلم برات نمي سوزه. امير مي خواد چيزي بگه كه دستمو ميارم بالا. اين عملم باعث مي شه حرف تو دهنش بمونه. با ناراحتي سري تكون مي ده و به ادامه ي حرفاي ماندانا گوش ميده چشمام رو مي بندم. حق داره، حق داره، حق داره. سروش بايد بيشتر از اين حرفا رو بشنوي و دم نزني. ماندانا: ـ مي دوني چرا؟ مي دوني چرا دلم برات نمي سوزه؟ چشمام رو به زحمت باز مي كنم و نگاش مي كنم. دارم از بغض منفجر مي شم. »خدايا، ديگر بريده ام ؛ چند بغض؛ به يك گلو«! با داد ميگه: ـ نه، مي دونم كه نمي دوني. مي دونم كه نمي فهمي؛ چون خودخواه تر از اوني هستي كه حتي بخواي بهش فكرش رو كني. فقط و فقط به خودت فكر مي كني. تمام سال هاي عمرت همين كار رو كردي؟ خودخواه تر از تو توي عمرم نديدم! دلت مي خواد ترنم برگرده؟ مگه تمام اون سال هايي كه ترنم بهت التماس مي كرد برگشتي؟ كجا بودي وقتي ترنم به بدترين شكل خبر نامزديت رو شنيد؟ كجا بودي وقتي ترنم تو اتاقش زار مي زد و گريه مي كرد؟ كجا بودي وقتي حتي يه نفر هم توي اون خونه به ترنم دلداري نداد؟ كجا بودي وقتي ترنم داشت با زندگي دست وپنجه نرم مي كرد؟ كجا بودي؟! تو توي اون روزا كجا بودي؟ مگه تو توي اون روزاي سخت برگشتي كه حالا چنين انتظاري از ترنم داري؟! با همه ي زحمتم براي مهار اشكام مقاومتم مي شكنه. بالاخره اشكام جاري مي شن. »خدايا كم آورده ام، در ليست آدم هايت اشتباهي شده است؛ اسم من كه ايوب نيست«! ماندانا: ـ اشك بريز. آره اشك بريز. همه ي اين اشكا واست كمه. مي دوني فرق تو و ترنم چيه؟ تو بودي و برنگشتي؛ اما ترنم نيست. ترنم نيست تا برگرده و تو چشمات زل بزنه و بگه ديدي گفتم بي گناهم. امير: ـ ماندانا تو رو خدا تمومش كن. نگاهي به امير مي ندازه و ميگه: ـ نه امير، بذار بگم. يه چيزايي بدجور رو دلم سنگيني مي كنند. مگه اون روزايي كه ترنم به اينا التماس مي كرد اينا بس كردن؟ مگه وقتي ترنم با اون حال خرابش زجه مي زد كسي دلش براي ترنم سوخت؟ بذار يه بار هم من مثل خودشون سنگ دل باشم تا شايد بفهمند با ترنم چي كار كردن؟ بعد بدون اين كه به امير اجازه ي صحبتي بده تو چشمام زل مي زنه و با بي رحمي تمام ميگه: ـ من مثل ترنم نيستم. باورت ندارم. هيچ وقت هم باورت نمي كنم. سعي نكن با حرفات مظلوم نمايي كني. هر كسي ندونه من خوب مي دونم توچه آدم پستي بودي و هستي. تو لايق دلسوزي نيستي. تويي كه لحظه به لحظه به ترنم اشك و آه هديه دادي لياقت مردن رو هم نداري. تا دنيادنياست، بايد بموني و عذاب بكشي از. امروز تا آخر عمرم هر روز و هر روز از خدا واست ساليان سال عمر طولاني مي خوام تا بموني بدون ترنملحظه به لحظه عذاب بكشي. اون قدر عذاب بكشي كه مرگ برات يه آرزوي دست نيافتني بشه. خدا ديگه بسمه. ديگه دارم مي برم. ديگه دارم كم ميارم. خدايا ترنم چه جوري دووم آورد؟ من نمي تونم، من نمي تونم. حس مي كنم حتي نفس كشيدن رو هم از ياد بردم. »ميدآني، گـاهي سـنگ دل تـريـن آدم دنيـا هـَم كه بـاشي، يـك آن، يـاد كـسي روي قـفـسه سيـنه ات ســنگــيني مي كــنــد؛ آن وقــت به طــور كـاملا غريزي نـفــس عميـقي مي كــشي تـا ســنگ كـــوب نـكـني«! با وجود همه ي دردي كه مي كشم دركش مي كنم. با همه ي وجودم اين تنفر رو در تك تك كلماتش احساس مي كنم. با همه ي وجودم عشق به ترنم رو در چشماش مي بينم. يعني اين دختر از من هم به ترنم نزديك تر بود؟! از خودم تا حد مرگ متنفرم. حتي از اين حرفاي تكراري هم متنفرم. با صداي ماندانا از فكر بيرون ميام. ماندانا: ـ حالا چرا اين جايي لعنتي؟! چرا اين حق رو به خودت مي دي كه لحظه هاي تنهاييت رو با ترنم پر كني؟ مگه تو تنهايي هاش رو پر كردي؟ مگه تو بهش آرامش دادي كه الان مي خواي با وجود اون به آرامش برسي؟ به زحمت ميگم: ـ فكر مي كردم بهم خيانت كرده. پوزخندش پر رنگ تر مي شه. ماندانا: ـ پس الان اين جا چه غلطي مي كني؟ مگه نمي گي بهت خيانت كرده! بهت تبريك مي گم؛ انتقام خيانت نكرده اش رو ازش گرفتي. حالا برودست نامزدت رو بگير و زندگي كن. نكنه مي خواي ترنم مرده رو زنده كني تا دوباره پز نامزدت رو بهش بدي؟ لرز بدي به بدنم ميفته. امير اين رو احساس مي كنه و با اخم ميگه: ـ ماندانا نمي بيني حالش بده؟ ماندانا: ـ نه امير، نمي بينم، نميخوام هم ببينم؛ چون وقتي حال ترنم بد بود هيچ كس نديد. هيچ كس تيكه هاي خرد شده ي غرور ترنم رو نديد. وقتي اين آقا داشت تو بغل عشق جديدش كيف دنيا رو مي كرد ترنم داشت تو تنهايي هاش اشك مي ريخت و زير دست و پاي خونواده ي بي معرفتش جون مي داد. نخواه كه ببينم، نخواه كه بفهمم. تا دنيا دنياست اينا بايد عذاب بكشن. با دست به من اشاره مي كنه و به تلخي ميگه:... ادامه دارد... 🍃🍃🍃🍂🍃
۱۷ فروردین ۱۴۰۳
زندگی شما همواره به همان سمتی می رود که همواره به آن می اندیشید. ‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
۱۷ فروردین ۱۴۰۳
28.42M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چند لحظه ‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
۱۷ فروردین ۱۴۰۳
همه چی رو تجربه کن ولی درگیرشون نشو؛ با هر نوعی بگرد ولی شبیهشون نشو؛ هرجایی برو ولی خودتو گم نکن! اگه بتونی با همه‌ی اینها سالم زندگی کنی خوبه، نه اینکه تو محدودیت باشی و فکر کنی داری سالم زندگی میکنی ‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
۱۷ فروردین ۱۴۰۳
10.46M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 🌤 استوری انتظار 🌼صبرم از کاسه دگر لبریز است 💐اگر این جمعه نیاید چه کنم؟ 🌼آنقدر من خجل از کار خودم 💐اگر این جمعه بیاید چه کنم؟ ✨✨🤲    🍃🍃🍃🌼🍃 * یاس هستم حرفاتو بهم بگو🥰 @Yass_malake لینک کانالمون جهت دعوت دوستات👇 https://eitaa.com/joinchat/2415788177C265e771d88
۱۷ فروردین ۱۴۰۳
🍃🍃🍃🍃🍂🍃 هر چی بیشتر فکر میکردم بیشتر گیج میشدم چیکار کنم و تنها چیزی که میدونستم این بود تحمل مواد فروشی ابراهیم مثل تحمل زن دومش دردناکه ک قلبمو میسوزونه... رفتم پایین و خونه ثریا رو مرتب کردم دوباره به واحد خودمون برگشتم و ناهار بار گذاشتم نمیدونستم تو بیمارستان چه خبر هست تنها شماره ای که داشتم شماره ابراهیم بود که جوابی نمی داد دلم به شور افتاده بود تلویزیون باز کردم و از آنجایی که تمام شب رو تقریباً بیدار بودم خیلی زود خوابم برد خوابی عمیق ای کاش که نمیخوابیدم صدای باز شدن در رو شنیدم ولی خوابم به قدری سنگین شده بود که نمی تونستم چشمامو باز کنم دلم می خواست این کارو بکنم ولی خیلی سخت بود د برای همین هم به خوابیدن ادامه دادم همچنان صداهای آروم آروم به گوشم میرسید ولی اهمیتی نمی دادم با صدای ابراهیم از خواب بیدار شدم چشمامو آروم آروم باز کردم و به دو چشم برزخی و عصبانی ابراهیم که درست صورتش نزدیک صورتم کرده بود نگاه کردم به یکباره از خواب پریدم و گفتم _تو اومدی ابراهیم با دندان های قفل شده گفت _ آره اومدم باهات اتمام حجت کنم این حرفو که زد یک چیز خیلی داغ وحشتناکی زیر دستم درست زیر انگشت شصتم احساس کردم ابراهیم با یک دست دست دیگرم و با پاهاش باهامو قفل کرده بود و یک چیز داغ رو کف دستم گذاشته بود از انتهای حنجره ام داده بلندی کشیدم احساس کردم قلبم سوخت ابراهیم از پشت دندان‌های قفل شده اش گفت _ برای اولین و آخرین بار بهت میگم کاری به کار من نداشته باش به خاطر داد و هوار های توی س لی طه پدر من تا دم مرگ رفت حالا از این به بعد دهن گشادتو می بندی و هیچ کاری به کار من نخواهی داشت وگرنه خودم میکشمت الای دیگه حوصله منو سر بردی دست‌ها و پاهامو ول کرد با چشمهای اشکی به دستی که انگار قلبم بود و به شدت میزد نگاه کردم ابراهیم با دسته ی یک قاشق به کف دستم داغ گذاشته بود آنهم چه داغی داشتم از سوزش و درد میمردم تا میتوانستم دادکشیدم گریه کردم ابراهیم وقتی که داشت از در خارج میشد گفت _ هر چقدر میخوای گریه کن داد بزن هیشکی دیگه توی خونه نیست میرم بیمارستان تا من میام فکراتوبکن یا خفه میشی از این به بعد حرفی نمیزنی یا گور خودتو کندی رفت و در را کوبید نفسم داشت بند می اومد از بس که جیغ کشیده بودم و گریه کرده بودم ابراهیم رفته بود و باز هم توی خونه تنها بودم با گریه مامانو صدا میکردم _آخ مامان آخ _مردم مامان کجایی پا شدم و مثل دیووانه ها این ور اون ور میرفتم و زیر لب میگفتم خدا منو بکش خدا یه مرگ بده راحتم کن بعد جیغ کشیدم و با گریه میگفتم باباااااا...ببا منو ببر اگه مشتاقی داستان زیبای الای رو بخونی یا اگه خوندی و دلت میخاد دوباره بخونی بیا لینک زیر روزی ۴ پارت داریم کانالمون مذهبی هستش ꕥ࿐❤️🕊 https://eitaa.com/joinchat/255787356Cbbf20b395b
۱۷ فروردین ۱۴۰۳
هر یک صفحه از 🌱💚💚💚 @Malakeonline
۱۷ فروردین ۱۴۰۳
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍂🍃 کیمیا..... 🍃🍃🍂🍃
۱۷ فروردین ۱۴۰۳