هدایت شده از ‹ ᎡϴᎷᎪΝ ›
Part1
«سانچی با عصبانیت و ناامیدی از شرکت بیرون اومد و سوار ماشین شد»
سانچی : به طرف کافه همیشگی حرکت کنید
راننده : بله ارباب، اطاعت میشه
«سانچی یکی از معروفترین و پولدار ترین شرکت داران کره هس»
دستیار : قربان میتونم یه سوال بپرسم
سانچی : بپرس
دستیار : چرا امروز توی مهمانی کسی مد نظر شما نبود ؟
«سانچی به اتفاقات مهمانی فکر میکنه»
پرش یه زمان مهمانی:
«مهمانی برای انتخابات همسر برای سانچی بود دخترا یکی یکی میومدن و به سانچی میگفتن که باهاش از....دواج کنه»
دختر : قربان من من من واقعا شما رو دوس....ت دارم «خجالت»
سانچی : هه! اگه من تمام مالو اموالمو به یه نفر دیگه بدم بازم منو میخوای «سرد»
دختر : «جا میخوره» چی؟ ام معلومه که ارع
«سانچی خم میشه به سمت دختره»
سانچی : تو کل زندگیم ادمی به دروغگویی و حیله گری تو ندیدم، روز خوش «جدی»
«سانچی به قسط ترک مهمانی پا میشه دختر میره جلو و دستش رو میگیره »
دختر : سانچی من دوس...ت دارم
سانچی : ولم کن «سردد»
برگشت به زمان حال:
سانچی : میدونی دستیار همه کسایی که دورو بر من هستن منو بخاطر پولم میخوان و اصلا من براشون مهم نیستم ، ولی من دنبال ع.... شق حقیقی هستم
«به کافه میرسن و ماشین می ایسته »
ادامشو میخوای جوین شو
https://eitaa.com/joinchat/3679061706C80511e1ea0