𝙏𝙝𝙚 𝙙𝙪𝙨𝙩𝙮 𝙨𝙚𝙘𝙩𝙞𝙤𝙣 𝙤𝙛 𝙩𝙝𝙚
𝙡𝙞𝙗𝙧𝙖𝙧𝙮
سخت بود؟؟
یه همچین کار کوچیکی یه زندگی رو عوض میکرد
ما انقدر درگیر ساختنِ یه نمایشِ عالی برای بقیه شدیم که یادمون رفت خودمون رو زندگی کنیم
شازدهکوچولو: تا حالا غمگین شدی؟
روباه: چیزی زدی؟
شازدهکوچولو: نه جدی!
روباه: چرا فکر کردی تا حالا غمگین نشدم؟
شازدهکوچولو: منظورم خیلی غمگینه.
روباه: تا دلت بخواد.
شازدهکوچولو: کجاها؟
روباه: یه جا فقط.
شازدهکوچولو: کجا؟
روباه: اونجا که کسانی که انتظار نداشتم ناامیدم کردند...
واسه تو تجربه بود، واسه من اخرین ذوق و امیدم بود، توام فقط بهم ثابت کردی که آدما همونقدر بدرنخور هستن که بودن.