افکار نیمه شب؛
#ART
قدم هایش را ارام برمیداشت، سکوتی مطلق در پهنای ساختمان پدیدار بود.
کمی جلوتر صدایی می امد، صدای دستگاه پرینتر که در حال چاپ فایل های مورد نظر بود، به سمت دستگاه رفت و ان را خاموش کرد.
_ببخشید قربان...
+بزار خاموش باشه
_اما قربان...
+بیرون چاپشو انجام بده پولشم از حساب من بردار.
مرد سری تکان میدهد و او از کنارش می گذرد، سکوتی که حاکم بود را دوست داشت کسی نباید ان را بر هم میزد.
به اتاقش رسید دستش را که روی دستیگره گذاشت صدای هیجانی پسر بچه ای به گوشش رسید، برگشت به سمت صدا:
_آقای نیمه شببببب
هنوز به خودش نیامده بود که پسرک پاهایش را بغل گرفت(پ.ن:کوچولووووو)
کمی فکر کرد، پسر بچه ی در خطر!
_ادریان کجا میر_
دستش را به نشانه سکوت بالا برد، سپس پسر را از خود جدا کرد و روبه رویش زانو زد:
+پس همونی که بهش ابنبات دادم پسر یکی از کارمندای اینجاست.
_بله آقا من پسر ادوارد ریواندم، خواستم بخاطر ابنبات ازتون تشکر کنم، میشه گوشِتونو بیارید جلو؟
×آدریان!
+آروم باش...میتونی همینجوری بگی راحت باش.
_آخه خصوصیه:)
کمی مضطرب شد اما ظاهرش را حفظ کرد، گوشش را سمت پسر برد:
_ممنونم که اونشب نجاتم دادید شما یه قهرمانید آقای نیمه شب، من سر قولم موندم و بعد سیرک چیزی از شما حتی به مامانمم نگفتم!
او نیز آرام در گوشش گفت:
+اگه همینطور پسر خوب و رازداری باشی یه ابنبات دیگه هم بهت میدم.
_واقعاااا؟
ایستاد و دست در جیب کتش کرد و ابنباتی سمت پسرک گرفت و بعد موهایش را نوازش کرد.
_ممنونم آقا
×ادریان بیا بریم زیادی وقتشونو گرفتی!
او ارام مشکلی نیستی میگوید و با پسر خداحافظی میکند.
وارد اتاقش میشود، این اضطراب برایش عجیب بود تا به حال کسی او را با این قیافه و در آنجا ندیده بود، حال طرف حسابش پسر بچه ای بود که توانایی سر به نیستش را نداشت.
پشت میزش جا گرفت و سعی کرد به قول پسر بچه اعتماد کند، باید اعتماد میکرد چارهی دیگری نداشت.
#story
افکار نیمه شب؛
قدم هایش را ارام برمیداشت، سکوتی مطلق در پهنای ساختمان پدیدار بود. کمی جلوتر صدایی می امد، صدای دستگ
چرت و پرتای ذهن منه نویسندگیمم خوب نیست اما بخونیدش🎃
افکار نیمه شب؛
زیرنویسش داره روانمو بهم میریزه اما چاره ای نیست باید باش بسازم
واییی دیشب یه حاج آقای اصفهانی اومده بود تو تجمع و انقدر قشنگ با لحجه حرف میزد که من اینجوری بودم شما فقط صحبت کن🤏✨
افکار نیمه شب؛
واییی دیشب یه حاج آقای اصفهانی اومده بود تو تجمع و انقدر قشنگ با لحجه حرف میزد که من اینجوری بودم ش
چرا انقدر تو نوشتن تایما مشکل دارم
افکار نیمه شب؛
چرا انقدر تو نوشتن تایما مشکل دارم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا