𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
من درحال خفه شدن با تف خودم بدون هیچ دلیلی: ‹ @ifentanyl ›
مدلی که من قراره بمیرم:
‼️توجه‼️
اگه با چیزای خشن یا ترسناک مشکل دارید، داستانی که پایینتر میفرستم رو نخونید؛ با تشکر.🤝🏻
‹‹ بازی ››
اتاق تاریک، جو سنگینی داشت. مرد سفید مو به صندلی چوبیش تکیه داده و از سایهها به چشمان روبهرویش زل زده بود. پوزخند از لبهای مرد مو سیاه برداشته نمیشد، مثل نگاه تاریکش.
مرد مو سفید کمی در جایش جابهجا شد، چهره و نگاهش بازتابی جز سردی نداشت.
«تو حتی نمیتونی یه پوزخند کامل بزنی.» بدون اینکه منتظر جواب بماند، بشکنی زد و صفحهی شطرنجی بین میز گرد و چوبی که بینشان بود، ظاهر شد. یوئیتسو¹ که نگاهش همچون رفتارش سرد بود، زمزمهوار؛ اما محکم گفت: «میدونم که شطرنج بلدی.»
نگاه مرد سیاه پوش بیعلاقه به میز افتاد و پوزخند کوچکش —که از بیست دقیقهی پیش بیتوقف بر لب داشت— کمرنگ شد. بی هیچ حرفی دستش را از روی میز گذراند، انگار که آخرین سایهی باقیمانده از صفحه در هالهی دستش بپیچد.
«آره؛ ولی دلیل نمیشه حوصلهاش هم داشته باشم.»
یوئیتسو برای خطاب کردن مرد مو سیاه نیازی به نگاه کردن اسمی که مثل شعلهای بنفش رنگ بالای سرش میرقصید، نداشت. نامِ ویکتور² از همان لحظهی اول که ساکت رو به روی هم نشستند جلوی چشمانش میدرخشید. بدون برگرداندن نگاهش از چشمان ویکتور، دوباره صفحهی شطرنج را پدیدار کرد.
«درخواست نبود... انجامش میدی.»
ویکتور طوری که انگار چیزی در پس ذهنش سو سو زده باشد، سرش را کمی کج کرد؛ مثل اینکه بخواهد افکار یوئیتسو را از زاویهی دیگری ببیند. در حین اینکه با آرامش پایی را روی روی دیگری میانداخت، زمزمهوار پرسید: «انقدر بهش احتیاج داری؟» و بلافاصله بشکنی زد. صفحه بار دیگر در نیستی بلعیده شد.
«شاید باید درخواستش کنی؟»
یوئیتسو آرام از صندلیاش برخاست، در حالیکه وزنش را روی دو طرف میز رو به رویش میانداخت، نگاه تیره و خاکستریاش را به چشمان بنفش ویکتور دوخت.
«معلومه که بهش احتیاج دارم... چطور میتونم لذت باختت در مقابل خودم رو از خودم بگیرم؟ چرا باید برای انجام وظایفت ازت درخواست بشه؟ انجامش بده یا مجازاتت رو قبول کن.»
ویکتور که انگار چیزی در ذهنش جرقه خورده باشد، نتوانست جلوی پوزخندش را که به خندهی ریزی زیر لب تبدیل شد، بگیرد. نفس آرامی کشید و خندهاش جای خود را به پوزخند بزرگی روی چهرهاش داد؛ اما به خود این زحمت را که سرش را به سمت یوئیتسو —که جدی و متوقع رو به رویش ایستاده بود— بالا ببرد، نداد. با آرامش انگشتانش را در هم قلاب کرد و با حالتی تمسخرآمیز لب از لب گشود: «اوه، البته که دل یه بچه رو با باخت عمدی بهش شاد میکنم.» فرصتی برای واکنش دادن نذاشت، بلافاصله بشکنی زد و صفحه روی میز برگشت. شاه سفیدی که در نقطهی شروع بازی انتظار حرکت را میکشید، با انگشتان کشیده و رنگ پریدهی ویکتور به آرامی بلند شد و به حالت افقی روی صفحه قرار گرفت. جنگی وجود نداشت؛ پادشاه همین حالا هم مُرده بود.
لبخند مهربان مصنوعی جای خود را به پوزخند قبلی داد، در حالیکه همچنان نگاه تاریک ویکتور با تمسخر به مرد مو سفید دوخته شده بود.
«وظیفهام رو خوب انجام دادم؟ حالا میتونی به بقیه پزش رو بدی.»
پوزخند کمرنگی گوشهی لبهای یوئیتسو را کشید.
«خیلی زود گول میخوری...» کمی مکث کرد؛ نگاه خاکستریاش طعنهآمیز شد.
«برای تحقیر کردن من از دستورم اطاعت کردی...»
دستش را بالا برد، تا جایی که چانهاش به آن تکیه دهد.
«به نظرت به بقیه پزش رو بدم؟ اینکه نمیتونی ازم سرپیچی کنی؟»
پیش از ادامه دادن کمی مکث کرد، دنبال تاثیر کلماتش در چهرهی ویکتور میگشت.
«چون اگه بخوام هم نمیتونم... بقیه فکر میکنن طبیعی ئه...»
آرام لنگه ابرویی بالا انداخت و در چشم به هم زدنی صفحهی شطرنج دوباره ناپدید شد.
ویکتور با بیتفاوتی شانهای بالا انداخت، پوزخندش از لبهایش پاک نمیشد.
«میتونی هر جور خواستی برداشت کنی، مطمئن باش از تصورش کاملا لذت ببری.» سپس دست چپش را بالا آورد و در حالیکه انگشتانش در سیاهی حلقه میشدند، فنجانی از قهوه جای خود را به پوچی داد. مرد تیره مو به خود زحمت سخن گفتن نمیداد، فقط در سکوت فنجان را به لبهای سرد و رنگ پریدهاش چسبانده و با لذت و آرامش محتویاتش را مینوشید.
«حتما...» صدای سرد یوئیتسو سکوت اتاق را شکست و جای خود را به خندهای کوتاه داد. صندلی ویکتور را با نیم نگاهی به سمت انتهای اتاق هل داد؛ اما ویکتور بدون اینکه حرکتی بکند، میز و صندلی او را هم با خود به انتهای اتاق کشید. میز سرو نوشیدنی حال در انتهای دوری از مرکز اتاق قرار داشت؛ تا اینکه ویکتور تصمیم گرفت بالاخره چشمانش را باز کند و با آرامش نفرت انگیزی، لبهی فنجان را از لبهایش جدا کند.
«بهتره بیشتر روی آداب مهمانداریت کار کنی.»
ابرویی بالا انداخت که میز و صندلیها را از کناره، دوباره به مرکز اتاق کشید؛ هر چند که صدای کشیده شدن پایههای چوبی روی کاشیهای سرامیکی چندان خوشایند نبود.
پس از چند ثانیه سکوت، ویکتور ادامه داد.
«...و همینطور فضای اتاق رو بهتر مدیریت کنی.» در حالی زمزمه کرد که فنجان در انگشتان باریکش ناپدید شد.
در حال ایستادن، هوای راکد اتاق را در سینهاش حبس و کُت بلند مشکیاش را صاف کرد: «مهمونی چای خوبی بود... با اینکه نه چایی داشت و نه مهمان نوازی.»
یوئیتسو قدمهای کوتاهی به سمت ویکتور برداشت، در حالیکه حس غرور تک تک حرکاتش را در بر گرفته بود.
«مهمونی نیست، اسارت ئه... ولی تو میتونی هر جوری دوست داری ببینیش...» انگشتانش را طوری در هوا تکان داد که انگار دستش در آسمان با ظرافت اوج میگیرد.
«مثلا بعضی پرندهها به مرور قفس رو مثل خونه میبینن...»
چشمان بنفش و تاریک ویکتور روی نگاه خاکستری یوئیتسو برای چند ثانیه باقی ماند، پلکی زد، طوریکه انگار تمام این اتفاقات به نوعی برایش جالب به نظر میرسید. و در نتیجهی افکارش؟ فقط لبخند کج و کولهای حوالهی مرد ردا پوش کرد و سرش را به نشانهی تایید تکان داد.
«حتما همینطوره که تو میگی.»
یوئیتسو پوزخندی موذیانه به چهره زد.
«حتما همینطوره... فکر میکنی با حفظ کردن خونسردیت چه اتفاقی میوفته؟»
کمی مکث کرد تا سنگینی سخنانش در اعماق ذهن ویکتور فرو برود، البته اگر چیزی در سرش وجود داشته باشد...
«و فکر میکنی تا کِی میتونی تظاهر به برنده بودن بکنی؟»
پوزخندش آنقدری بزرگ شد که دندانهای سفیدش را کمی به نمایش بگذارد.
«از کجا میدونی کاری که انجام میدی... همونی نیست که من ازت میخوام؟»
به نظر نمیرسید حرفهای یوئیتسو ذرهای بر ویکتور تاثیر گذاشته باشد؛ چرا که دو انگشتش را طوری به سطح خالی میز میکشید و بلند میکرد که انگار دسته کارت بازی پاسوری را از روی آن بردارد. البته که آنها ناگهان بین انگشتانش پدیدار شدند.
در حال نگاه کردن به کارتها، قدمهای سبکی رو به گوشهی تاریک اتاق برمیداشت. احساس کردن نگاه سنگین یوئیتسو روی خودش کار سختی نبود؛ ولی کل این موقعیت برایش احمقانه به نظر میرسید: «میدونی... تو من رو یاد یه نفر میندازی.»
مرد سفید مو نتوانست جلوی قهقههای که از عمق وجودش بیرون میریخت را بگیرد، پس از چند ثانیه در حال خنده نفس نفسی زد که قلبش نایستد و با انگشتی گوشهی چشمش را از اشک شیرینی که چیزی نمانده بود فرو بیفتد، پاک کرد: «چه جالب... ولی تو من رو یاد همهی قبلیا میندازی...»
نگاه ویکتور روی یکی از کارتها ثابت ماند. لبخندش کوچک بود، در حالیکه به هیچ یک از رفتارهای یوئیتسو واکنشی نشان نمیداد؛ مثل جسدی که ایستاده و با لبخند جان داده باشد. بیتفاوت به هر طعنه، ویکتور جملهاش را ادامه داد: «...تنها تفاوتتون اینه که اون واقعا چیزی بیشتر از حرفهاش بود.» و بعد بدون بلند کردن سر یا برگرداندن نگاه، کارت را مستقیم به سمت یوئیتسو پرتاب کرد.
مرد مو سفید واکنشی نداد، اجازه داد گوشهی کارت شقیقهاش را خراش دهد و با چند متری فاصله به دیوار قدیمی پشت سرش اصابت کند.
«نه... مثل اینکه واقعا شبیه قبلیایی...» لبخند کوچکی لبهایش را بالا کشید، با سر انگشت سردش چند قطره خونی که از شقیقهاش میچکید را پاک کرد و با آسودگی خاطر آن را در دهانش گذاشت؛ اما نگاهش را مثل شکارچی روی مرد چشم بنفش خیره نگه داشته بود. و آن زخم کوچک؟ بلافاصله ترمیم شد؛ اگر آثار خون نبود هیچ وقت نمیشد وجود زخمی را حدس زد.
«توی زندگی قبلیت چیکار میکردی...» لحظهای مکث کرد، نگاهش برندهتر شد. «که الان به یه تیکه آشغال دسته دوم تبدیلت کردن...؟»
سنگینی صدایش غرور و تمسخر را بیشرمانه فریاد میزد، هر چند که از ابرازش ابایی نداشت.
«قدرتهات نکتهی چشمگیری ندارن... و حالا... این آرامش دروغین با حملات ناگهانی تضاد خاصی برقرار میکنه...»
انگشتش را بیصدا از دهانش بیرون کشید.
«باعث میشی فکر کنم... داری واکنشپذیر میشی...» و همین فکر باعث شد پوزخندی بر لبش شکل بگیرد که آن را تا نزدیکی گوشش بکِشد.
ویکتور که نیازی به فکر کردن برای فهمیدن تغییر رفتار یوئیتسو نسبت به قبل نداشت، دستانش را در جیب کُت مشکی بلند و نیمه بازش فرو کرد؛ پوزخند همیشگیاش همچنان روی لبهایش نقش بسته بود. قدمهای ساکت و بیتفاوت او به طرف یوئیتسو رفت و سپس از او گذشت، لحظهای به خود زحمت نداد به سمت مرد مو سفید برگردد یا حتی نگاهش کند. شاید حرّافی یک انسان مستأصل خیلی تحت تاثیر قرارش نمیداد.
نگاه تیز مرد سفید مو هر لحظه قدمهای او را دنبال کرد و چیزی پشت خود دید که از قبل متوجه حضورش نشده بود؛ یک دروازه.
به نظر میرسید آن کارت جای خود را به دروازهای از نور داده بود که آنها را صبورانه به فضایی بیرون از این اتاقک راهنمایی میکرد.
ویکتور بدون عجله یا تعلل، یک قدم به سمت دیگر دروازه گذاشت و با قدم بعدی، در گودال نور ناپدید شد.
یوئیتسو زیر لب خندید. آن مردک با خود فکر میکند با چنین توانایی میتواند از او فرار کند. پس چرا به او فرصت ندهد؟ او عاشق بازی کردن است. با قدمهایی که با کمی بیصبری در هم آمیخته بود، به سمت دروازه رفت و در چشم به هم زدنی رو به روی آن ایستاد. پوزخندی زد و قدمی آن طرف دیوارهی نورانی گذاشت. هر چند که با دیدن تصویر رو به رویش برای لحظهای در جای خود خشک شد.
ویکتور تقریبا کنار او و یا یک قدم جلوتر ایستاده بود. و روبهروی او؟ خودش بود.
با چشمان بسته به تختی بسته شده بود... شاید هم «دوخته شدن» درستتر باشد. آثار نخها سر تا سر صورت و بدنش را تا تخت دنبال میکرد؛ ولی این دلیل کافی نبود که دست و پاهایش را با چندین بند چرمی به میلههای کنارهی تخت محکمتر نبندند.
نفس یوئیتسو لحظهای بند آمد؛ ولی بلافاصله اخمهایش در هم کشیده شد. یک توهم لعنتی.
قدمهایش دوباره به جلو کشیده شدند، دستش را بلند کرد که یقهی مردک سیاهپوش را بگیرد و او را با قدرتش به عذابی دچار کند که قطعا فراتر از شایستگیاش بود؛ ولی خودش چیزی جز این نمیخواست.
قبل از اینکه چنگش به لباس او برسد، نگاهش به هالهی انساننمایی که پشت سر او و در کنار تخت روی یک صندلی نشسته بود، افتاد. آن قدر تیره بود که نمیتوانست انسان باشد، و به حدی رعبانگیز به نظر میرسید که برای لحظهی کوتاهی انگیزهاش از حرکت را فراموش کند.
«نمیخوای بیای جلوتر؟ یا هنوز حرف مسخرهی دیگهای برای زدن داری؟» ویکتور به خود زحمت چرخیدن و نگاه کردن به او را نداد. یوئیتسو با نگاه سردش دوباره سرتاپای ویکتور را برانداز کرد.
«این توهم احمقانهات مثل خودت آشغال ئه...!» این بار لحنش تندتر از پیش بود، در حالیکه به سمت تخت رفت و دستش را با شدت روی هالهی دوخته شدهی خودش روی تخت کوبید تا اثبات کند هنوز برتری از آن اوست. باید از آن عبور میکرد. همین اتفاق هم افتاد! اما شاید کمی بیشتر از حد معمول پایین رفت؛ انگار کل وجودش در آن تصویر فرو برود.
پس از آن چه شد...؟ تصاویری مثل تکههای شکستهی آینه از جلوی چشمانش میگذشتند... خاطرات.
با حالت عصبی آنها را از جلوی چشمانش کنار زد؛ اما یکی بیشتر از دیگر صحنهها باقی ماند... خودش بود؛ در حالیکه ویکتور با صبوری و لبخند کوچکی سرتاسر بدنش را بخیه میزد؛ ولی زخمی برای بسته شدن وجود نداشت.
توجهش به میلهی بلندی جلب شد که به دیوار پشت سرش متصل بود.
سرش را زیاد تکان میداد؛ انگار سطح زیرش کاملا هموار نبود...
و آخرین چیزی که دید سربند سفید و عجیبی بود که ویکتور آن را دور پیشانیاش انداخت.
. ★★★ .
سکوت اتاق با نفس عمیق و شدیدی که در ریههای یوئیتسو پیچید، شکسته شد. با شتاب خود را جلو کشید؛ اما ناگهان ایستاد. انگار چیزی درونش خالی شد. جویهای خون از هر مسیری که پیدا میکردند از سرش بیرون ریختند: بینی، گوشها، دهان... و حتی چشمهایش. همان چشمهای خاکستری سرد که حالا جای خود را به پوچی داده بودند.
بدن نیمه جان مرد سفید مو روی تخت افتاد؛ انگار که تقلا میکرد زنده بماند.
ویکتور با پوزخند و آرامشی که با توجه به وضعیت چندان منطقی به نظر نمیرسید، به جسد نیمه جان رو به رویش خیره شد. سرش را کمی کج کرد تا از زاویهی دیگری او را ببیند، تمام این موقعیت برایش سرگرمکننده به نظر میرسید.
قدمهای کشیدهای با خونسردی وارد اتاق شد: «هنوز دستگاه آب انسانگیریت داره کار میکنه؟» دختری جوان به نظر میرسید، دستانش را در جیبهای هودی تیرهاش فرو کرده و نگاه خونسرد و بیتفاوتش را به جسد دوخته بود. موهای کوتاه و پر کلاغیاش زخمی که در راستای دو چشمش بود را کاملا نمیپوشاند.
«اوه، فعلا برنامهای ندارم که بذارم این خودشیفته از زیر دستم بره زیر خاک، الاریس³ کوچولو.»
حرفهایش ذرهای ترحم در خود نداشتند. در واقع بیش از هر چیز، جنون را تداعی میکردند. پس مرد کنار تخت... همان هالهی سیاه... ویکتور بود؟ البته اگر اصلا میشد او را ویکتور صدا زد...
«واقعا روانی هستی، شون⁴.» الاریس به طعنه گفت؛ اما قدمهای بیخیالش که دور تخت میچرخید اشتیاق و کنجکاوی عجیبی را در پس هر حرکت نشان میداد. به نظر نمیرسید که با خشونت غریبه باشد.
شون که به جز کنجکاوی مدفون در نگاه الاریس به هیچ کدام از حرفهایش توجهی نداشت، با خونسردی لب از لب گشود.
«چندتا نخ از وسط سرش عبور کردن، تا حدی که مغزش هنوز فعال بمونه. و سر دیگشون از سوراخ روی تخت عبور کرده و با فشار کافی به میلهی متصل به دیوار بسته شده.» پشت هر کلمه اشتیاقی تاریک و آرامشی جنونآمیز پنهان شده بود. شاید دیوانه توصیف کافی برای وضعیت او نبود.
نگاه الاریس روی هر بخشی که شون اشاره میکرد میچرخید، تا اینکه به سربند سفید روی سر جسد رسید.
«و اون سربند...؟»
پوزخند شون عمیقتر شد و آرنجش را به میز کنار تخت تکیه داد، در حالیکه وزن سرش را به آرامی روی دستش انداخت.
«یه وسیلهی درمانی ئه که سرعت ترمیم فوقالعاده بالایی داره؛ باعث میشه تفریحها طولانی بشه.»
الاریس سری تکان داد و زیر لب وزوزی نامفهوم کرد. یک قدم جلوتر رفت تا پشت تخت بایستد، رو به نخهایی که هنوز از آنها خون میچکید. کمی دولا شد تا دقیقتر ببیند، برای لحظهای نگاهش روی آنها باقی ماند تا اینکه سوتی کشدار کشید.
«دوست ندارم اعتراف کنم... ولی جذابه.»
«قطعا هست~ و البته...»
پوزخندش تیزتر و کمی رو به تخت خم شد، لبهایش به لالهی گوش سرد یوئیتسو کشیده شد.
«همینطور میمونه...»
— — —
1- Yuitsu
2- Viktor
3- Elaris
4- Shun
— — — — —
#Things_You_Dont_Want_to_Read
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
‹‹ بازی ›› اتاق تاریک، جو سنگینی داشت. مرد سفید مو به صندلی چوبیش تکیه داده و از سایهها به چشما
‹‹ Yuitsu | یوئیتسو ››
— — — — —
#Characters
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
‹‹ بازی ›› اتاق تاریک، جو سنگینی داشت. مرد سفید مو به صندلی چوبیش تکیه داده و از سایهها به چشما
‹‹ Viktor | ویکتور ››
— — — — —
#Characters
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
‹‹ بازی ›› اتاق تاریک، جو سنگینی داشت. مرد سفید مو به صندلی چوبیش تکیه داده و از سایهها به چشما
‹‹ Elaris | الاریس ››
— — — — —
#Characters
https://eitaa.com/green_yuu/3260
با تشکر~😔🤣
1001 روش قتل و شکنجه را با ما تجربه کنید (در داستانها...).