eitaa logo
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
35 دنبال‌کننده
613 عکس
205 ویدیو
7 فایل
『𝙸𝚗 𝚝𝚑𝚎 𝚂𝚒𝚕𝚎𝚗𝚌𝚎 𝚘𝚏 𝙳𝚊𝚛𝚔𝚗𝚎𝚜𝚜, 𝚝𝚑𝚎 𝚂𝚘𝚞𝚕 𝚆𝚑𝚒𝚜𝚙𝚎𝚛𝚜 𝚒𝚝𝚜 𝚃𝚛𝚞𝚝𝚑𝚜.』 𝙵𝚢𝚘 | 𝙸𝙽𝚃𝙹-𝙰 | 𝟻𝚠𝟼 | 𝟻𝟷𝟺
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از Tsukino...:›
هدایت شده از Tsukino...:›
-
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
روز دوم (پنجشنبه) : «هر موقع چیزی رو بلند به زبون بیارم یا به بقیه بلند اعلام کنم انجام نمیشه (زمین
روز سوم (جمعه) : «ویژگی‌های متناقض زیاد دارم که باعث میشه گاهی مردم فکر کنن دورو ام (قاعدتاً چند رو منطقی‌تر میشه با این تفاسیـ-😔🚶🏻).»
هدایت شده از Tsukino...:›
...
هدایت شده از یونیک.
نزدیک خانه که رسیدم، از تصمیمم‌ پشیمان شدم. یادم آمد کسی آنجا منتظر من نیست... هیچکس با دیدن لباس های خیس من از جا نمیپرد تا بخاری را روشن کند... برایم چای تازه دم نمی آورد و از سر نگرانی گوشم را نمی پیچاند. کاش چترم را با خودم برده بودم... کاش خیس نمی شدم... خیس شدن برای آدم های تنها خوب نیست...
هدایت شده از یونیک.
با عرض سلام و درود ━⁠☆゚⁠.⁠*⁠・⁠。 یونیک هستم و قصد دارم برای چنلم همسایه بپذیرم. لطفاً اگه مایل به همسایه شدن هستید و شرایط رو میپذیرید، این پیام رو فوروارد کنید و لینک چنلتون رو اینجا یا اینجا بذارید. با سپاس فراوان!~
‹‹ بازگشت ›› بخش اول داستان* باید انتظارش را می‌داشتم. به هر حال خودم گفته بودم می‌تواند هر پاکت نامه‌ای را باز کند. هر پاکتی... احتمالا این همان اشتباهم بود. برگه‌ها همه جای اتاق پخش شده بودند؛ گویی صاحبخانه زمین را با آن فرش کرده و دیوارها را یک به یک دوباره رنگ‌آمیزی کرده باشد. یعنی کدام نامه باعث شده بود تمام آنها را دوباره باز کند...؟ نمی‌دانستم. ولی این الان مهم نبود. برگه‌ها را با پا کنار زدم و مبلی که شاید پیش از این آشفته بازار چنین نامیدنش آسان‌تر بود را پیدا کردم. برگه‌ها را از روی آن بردارم..‌.؟ نه، لازم نیست... تفاوتی ایجاد نمی‌کند. با این وجود با احتیاط بیشتری روی آن نشستم که دلیلش کمی برای خودم هم سوال برانگیز شد. قبل از اینکه ذهنم خودش را به دیوانه‌خانه‌ای پرت بکشاند، نگاهم را روی برگه‌های بی‌پایان روی میز چرخاندم. صبر کن... یکی از نامه‌ها پاره شده بود. احتمالا خودش بود. با خستگی و بی‌رمقی رو به میز کمی خم شدم تا تکه کاغذها را بردارم: «25 ژانویه...» آه! پس تو بودی! نامه‌ای که "آلیس" چنین با نفرت آن را پاره کرده بود. باید حدس می‌زدم... البته اگر بی‌حالی مجال می‌داد. از اینکه به او گفته بودم — و البته هنوز هم می‌گفتم!— مسئول محافظت از دیگران نیست، متنفر بود. از کنایه زدنم حتی نفرت بیشتری داشت. آه آرامی از سینه‌ام خارج شد. پلکم کمی می‌پرید... احتمالا چیز مهمی نبود. فقط باید آلیس را پیدا می‌کردم؛ همین و بس! بعد از آن می‌توانستم اجازه دهم هر چقدر می‌خواهد سرم جیغ بکشد و چند سیلی حواله‌ام کند و در آخر... گوشه‌ای کِز کند و اشک بریزد. گاهی خیلی شبیه بچه‌ها میشد. بی‌تفاوت از جا برخاستم و دستانم را در جیب کت مشکی‌ام فرو کردم. جنسش... کتان بود؟ نمی‌دانم؛ هر هدیه‌ای از طرف آلیس را با جان و دل قبول می‌کردم. و خیلی خوشحال می‌شدم اگر کمتر خود را فدای آن موجودات نفرت‌انگیز می‌کرد. هر چند... برای همین دوستش داشتم. او باید الان جایی وسط یک خرابه در حال نجات دادن یک موجود گرسنه‌ی چندش‌آور می‌بود. احتمالا. صدای خش خش برگ... از کجا می‌آمد؟ نگاهم به سمت پایین چرخید. چند برگ خشک شده‌ی نارنجی و قهوه‌ای رنگ که زیر پایم خرد شده بودند... چرا باید داخل راهروی ساختمان برگ ریخته باشد؟ هوایی که بین موهایم پیچید لحظه‌ای شوکه‌ام کرد. سرم را بالا آوردم و خود را در خیابان بروکز یافتم، کنار همان پارک معروفش که اسمش را یادم نمی‌آمد. کِی از ساختمان خارج شدم؟ بیخیالش... مهم نبود. آلیس را پیدا می‌کردم و برمی‌گشتم به همان عمارت خراب شده. در حال عبور از خیابان نگاهم روی هر کوچه پس‌کوچه‌ای می‌لغزید. کم کم سرعت پرندگان آسمان و ماشین‌های خیابان کم شد، تا جایی که همه از حرکت ایستادند. آلیس... باید او را پیدا می‌کردم. با سرعت هر چه تمام‌تر و با هر روش و وسیله‌ای. استفاده‌ی غیرمجاز از قدرتم؟ این مشکل کسی بود که از اول تصمیم گرفت آن را به من بدهد. کم کم همه چیز داشت حس بدی می‌گرفت. قلبم درست نمی‌تپید. همه چیز ثابت بود؛ ولی او هیچ کجا نبود: «آلیس؟ کجایی؟ اگه می‌شنوی جواب بده.» تقریبا از همین جا موج‌های قدرتش را احساس کرده بودم... باید تا الان حداقل یک جواب خشک و خالی می‌داد. معمولا خبری می‌داد که نگرانم نکند... آلیس... دیگر نمی‌دانستم دارم چه می‌کنم. همه جا، هر جایی، هر گوشه‌ای، باید پیدایش می‌کردم. «امیدوارم اتفاق بدی نیفتاده باشه...» اگر او الان جای من بود همچین چیزی می‌گفت. هر چند من نمی‌توانستم امیدوار باشم... من باید قبل از هر اتفاق بدی او را می‌یافتم؛ حتی شده از گوشه‌ی تنگِ یک کوچه‌ی باریک. وایستا... آن... گوشه‌ی تنگِ کوچه‌ی باریک...؟ نه... نه... چیزی نمانده بود به زمین بیفتم. نه... نه، او آلیس نبود. او آلیسِ من نبود. نمی‌توانست خودش باشد. نباید خودش می‌بود. صدای خش خشی شنیدم که احتمالا از کفشم می‌آمد... به جهنم که از کجا می‌آمد! این پای لعنتی چرا حرکت نمی‌کرد؟! به هر سختی که بود خودم را تا جلوی بدنی که زمانی آن را «آلیس» صدا می‌زدم کشاندم و رو به رویش به زانو افتادم. تار موهای سفید و بلندش که قبلاً مثل ماه می‌درخشید؛ حال به سرخی خون در آمده بود. – خون خودش بود. – نه؛ خون خودش نبود! – شاید می‌تونست خون خودش باشـ- - ساکت! دستان به دردنخورم انقدر می‌لرزید که نمی‌توانستم آن را جلوی بینی خون‌آلودش بگیرم. نمی‌توانستم آن را به سمت گردن ظریف و کبود شده‌اش ببرم. اگر دیگر آن نبض آرام و دلنشینش را نداشت چه می‌کردم؟ – باید تلاشت رو بکنی... می‌دونم سخته... – اینم یه جنازه‌ی دیگه مثل همونایی که توی آزمایشگاه تیکه تیکه می‌کردی. – شاید... بدون اون راحت‌تر بتونی زندگی کنی؟ دیگه کسی جلوت رو نمی‌گیره که اون موجودات رو شکار کنی~ - خفه شید! همتون... تک تکتون خفه شید.
درد کف دستانم مرا به خود آورد و مشت‌هایم را باز کردم: «یا الان، یا هرگز...» دست لرزانم به آرامی از آغوشم بلند شد و با احتیاط به طرف گردنش رفت. رطوبت خونِ روی تارهای ابریشمی لرزی به تمام وجودم انداخت. صحنه‌هایی از گذشته جلوی چشمانم می‌رقصیدند که نباید آنجا می‌بودند. نه در چنین زمانی. نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم تا جایی که نوک انگشتم امتداد گلویش را پیدا کند... باید همینجا می‌بود... باید همینجا می‌بود... آلیس باید همینجا می‌بود... آلیسِ من باید چشمانش را بار دیگر می‌گشود... باید با آن نگاه عسلی و مهربانش دوباره به من لبخند می‌زد... باید برمی‌گشت... — — — — —
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
‹‹ بازگشت ›› بخش اول داستان* باید انتظارش را می‌داشتم. به هر حال خودم گفته بودم می‌تواند هر پاکت
خوشحال میشم اگه خوندید نظرتون رو بگید...👀 (نقدی، تصحیحی، نقطه نظری... چیزی) و اینکه این داستان دو بخشی ئه. بخش دوم رو وقتی که نوشتم می‌فرستم.🤝🏻
هدایت شده از قم آنلاین
🛑📸 /گروه حنظله: امشب، فرزندانتان در یک عملیات مشترک سایبری-موشکی غافلگیری ایجاد خواهند کرد. تلاوت سوره فتح را فراموش نکنید http://eitaa.com/joinchat/3298492416Cc8880c401c اخبار فوری جنگ🔝